تزارها حكومت می كنند
تاریخ روسیه تزاری
از خشم دهقانی تا انقلاب كارگری
نوشته: مهدی بازرگانی
تاریخ روسیه عصر تزاری را می توان در یك عبارت تاریخ «خدایان و بندگان» نامید اگر چه این تنها مختص عصر تزاری نیست ولی این دوره می تواند مصداق تمام و كاملی برای این تعبیر باشد. تاریخ فرمانروایانی كه برگرده دولت می نشستند و بر مردم فقیر بیچاره می تاختند تاریخ شورش های مكرر در عین فقر و ناتوانی و بی زبانی، تاریخ تلاشهای بی ثمر برای اصلاح ساختار ظالمانه ي موجود، تاریخ سركوب و سكوت و سازش. از آن زمان كه ولادیمیر مسیحی می شود تا آن هنگام كه تزارها بساط خود را جمع می كنند و حكومت را به بلشویك ها می سپارند و پس از آن لنین و استالین و دیگران كه یك نوع روشنفكری دیكتاتور منشانه را به جان روس های انقلابی امیدوار تزریق می كنند و حتی پس از فروپاشی تا به امروز ، در همه این دوره ها همیشه یك استبداد مستحكم و ساختارمندی بر اركان و اعضای جامعه روسی سایه انداخته . از خانواده گرفته تا اقتصاد و فكر و فرهنگ و ادبیات و اخلاق همه اینها اندكی از شرنگ قدرت مطلقه در رگ و استخوانشان رفته و با آن زندگی كرده و زندگی ساخته اند و چاره ای نداشته اند جز اینكه در این فضا تنفس كنند و بسازند و بمانند.
تاریخ روسیه عصر تزاری كه در این مختصر به آن می پردازیم، تاریخ خدایگان و بندگان است از این رو كه همه اینهایی كه به عنوان تزار درباره شان می خوانیم ، قدرتشان قدرت زمینی نبوده، بلكه منصوب به خداوند بوده اند و آنها در واقع از او اجازه فرمان راندن بر بندگان یافته اند. طبق این قاعده بوده كه هر چه آن «خسرو» می كرده، می بایست «بندگان» را شیرین افتد.
ساختار جامعه روسی در عصر تزاری
شكل گیری و قوام امپراطوری روسیه به قبل از 1598 بازمی گردد. پادشاهی های اسلاو در اواخر سده نهم، امپراطوری ای را تشكیل دادند كه به دولت كی یف مشهور شد. در سال 1050 بیش از 7 میلیون نفر تحت سلطه آن زندگی می كردند . سرزمین وسیعی كه از شرق به غربش 1000 كیلومتر و از شمال تا جنوبش 1300 كیلومتر بود را دربرمی گرفت.
سیستم سیاسی دولت كی یف، بر پایه های تجارت استوار بود. سود تجارت غلات، عسل، موم و... به ایران، اسكاندیناوی، تركیه و بیزانس با تسلط بر راهها و تامین امنیت در ارتباطات اقتصادی برای دولت و اشراف حاصل می شد. اما این وضعیت مختص همه جامعه روسیه نبود. اشراف و بازرگانان كه اقلیت اندكی را شامل می شدند، حاصل تلاش 85 درصد دیگر جامعه را به تاراج می بردند. در واقع دهقانان كه اساس اقتصاد روسیه را تشكیل می دادند، در این میان بی نصیب بودند و هر روز فقیرتر از دیروز می شدند. فقیر شدن و گرسنگی مثل شبحی بود كه بالای سر دهقان روسی ایستاده بود و هر برداشت بد یا آب و هوای نامناسبی می توانست آنها را به سرازیری مرگ سوق دهد. در سال 1128 قحطی فراگیر همین كار را كرد. یكی از نویسندگان روسی در آن زمان، چنین وصفی از قحطی ارائه می دهد:
« در این سال،وضع بسیار سخت و رنج آور بود... مردم برگ های درخت زیرفون، پوست درخت غان و خمیر چوب كوبیده مخلوط با سبوس و كاه می خورند؛ عده ای نیز گل آلاله، خزه و گوشت اسب می خورند؛ و این بود كه بسیاری از فرط گرسنگی به زمین می افتادند و جنازه هایشان در همه جا، در خیابان ها، در بازار و در جاده ها به چشم می خوردند. آنها فردوران را اجیر كردند تا نعش ها را از شهر خارج كنند؛ سرف ها نمی توانستند بیرون بروند (این قدر بوی تحفن شدید بود)؛ اندوه و فلاكت همه جا را گرفته بود. پدران و مادران یا باید فرزندشان را دو دستی تقدیم بازرگانان می كردند و یا شاهد مرگشان می شدند و دیگران به سرزمین های بیگانه می گریختند. چنین بود كه كشورمان به واسطه گناهان نهان رو به نابودی رفت.» (1)
مذهب رسمی نیز كه پس از ولادیمیر مسیحیت شده بود، درصدد توجیه كردن و تقدیر شمردن شرایط موجود برمی آمد. مسیحیت در این دوره آمیزش هایی با عقاید مردم به خدایان طبیعت مثل خدای باد و خدای تندر پیدا كرده بود.
اعتقاد به اینكه قحطی، سیل، بیماری و بلایای دیگر كیفرهایی است از جانب خدایان، در واقع اختلاط مفاهیم بین آیین مسیحیت و پرستش خدایان طبیعت بود. به هر حال ساخت طبقاتی در روسیه عصر تزاری را می توان شكل زیر نشان داد.
با حمله مغولها در سده سیزدهم این وضع نابسامان به سمت بحرانی بزرگ پیش رفت. مغولها، آنها كه اگر شكست می دادند، هیچ رحم و مروتی از خود نشان نمی دادند و اگر شكست می خوردند تقاضای هیچ لطف و مساعدتی نداشتند؛ از راه وحشت آفرینی و خونریزی روسیه را به تصرف خود درآوردند. كلیساها را ویران ساختند و خون زنان و كودكان را ریختند و بدون استثنا هر كه را كه می خواستند كشتند. حضور 200 ساله مغولان در روسیه تركیبی از «فقر، «یاس»، «سكوت» و «بیچارگی» دهقانان بود كه زیر بار تهاجم همه جانبه داشتند له می شدند.
اگر آنچه كه در این باره گفتیم را به عنوان فضای اجتماعی آن زمان در ذهن خود مجسم سازید، می توانید سخن نویسنده ای را كه وقایع آن دوره را اینگونه تصویر می كند بهتر بفهمید.
«كلیساهای خدا را ویران ساختند و خون های بسیاری را بر محراب های مقدس جاری كردند و در شهر یك نفر هم زنده نماند. همه مردند و این به خاطر گناهانمان رخ داد.» (2)
اگرچه بسیاری از كلیساها در دوره مغولها نابود شدند ولی اصولاً سیستم حكمرانی مغولها در این امور دخالتی نداشت، آنها تنها از كشور اشغال شده مالیات كسب می كردند و اگر او آن را تقبل می كرد می توانست هرگونه كه می خواهد حكومت كند. نهاد كلیساها از این رهگذر بود كه جان سالم به در برد.
حكومت مغولان پس از مدتی رو به ضعف نهاد. ایوان سوم از این فرصت برای خروج از سلطه مغولان استفاده كرد و از دادن خراج خودداری كرد. ایران توانست با یك نبرد كوچك مغولها را بیرون كند و خود به ایوان كبیر (به واسطه این كار قهرمانانه) شهرت یابد.
آمدن ایوان كبیر این امید را در دل دهقانان زنده می كرد كه با وجود او خواهند توانست از اوضاع فلاكت بار گذشته رهایی یابند. سرزمین های جدید این اجازه را به دهقانان می داد كه املاك جدیدی را برای كار و تولید پیدا كنند. ظاهراً امیدهایی وجود داشت اما باز هم نشد و مانعی جلویشان را سد كرد. اصل مسئله این بود كه اگر دهقانان برای یافتن املاك جدید از زیردست مالكان و اشراف می گریختند، دیگر كسی برای كاركردن روی زمین اشراف وجود نداشت. ایوان كبیر هم برای خوش خدمتی به اشراف قانونی تصویب كرد كه دهقانان تنها یك روز در فصل پاییز حق داشتند از امكاناتی كه به آن تعلق داشتند خارج شوند و آن روز جشنی بود به نام سن جورج، با این حساب، دهقان دست و پایش در زمین مالكش به هم گره خورده بود و كسی هم نمی توانست آن را از هم بگشاید.
ایوان مخوف
پس از ایوان كبیر، پسرش ایوان مخوف (به فتح ميم و ترجمه terrible انگلیسی به معنای وحشتناك و گروزنی روسی به معنای بهت انگیز و بزرگ) روی كار آمد. او زمانی كه جانشین پدر شد، سه ساله بود و به همین خاطر گروهی از اشراف به نیابت از او كار حكومت را به عهده گرفتند تا اینكه شاه جوان 17 ساله شد و وارث نام تزار. ایوان مخوف، ترسناك ترین و وحشت آمیزترین تزار تاریخ روسیه بود، اما نه در نظر مردم بلكه از نگاه تاریخ.
مردم واژه «گروزنی» یا مخوف را با نوعی بار معنایی مثبت نسبت به او به كار می بردند و اعتقاد داشتند او در برابر اشراف از دهقانان حمایت می كند و این خشونت بی حد و مرز حق اوست. در واقع می شود گفت این استبداد به مزاج دهقانان شیرین می افتاده و حس غرور و مبارزه طلبی فروخفته آنها را ارضا می كرده است. آنها در واقع با این تحسین ایوان، شمشیر در نیام خود را به دست ایوان مخوف می دادند تا بر سر اشراف سودجو بزند و نابودشان كند.
ایوان اما به گونه دیگری می اندیشید. او پلیس 6 هزار نفره ای برای سركوب و نابودی مخالفان مخالفان و نظارت بر اشراف با اختیار تام تعریف كرد كه هر كجا و هر كه را می خواست، می توانست نابود كند. نماد پلیس اپریچنیكی یك جارو بود. یعنی باید مخالفان تزار را هركجا كه باشند جارو كرد.
دوران وحشت بار ایوان مخوف با حادثه وحشتناك تری پایان یافت. او فرزندش را به علت عصبانیت بیش از حد كشت. ماجرا را كیوچفسكی اینگونه روایت می كند:
«ایوان عروس حامله اش را كتك زد چرا كه هنگامی كه وارد اتاق او شد لباس او را ناكافی یافت... شوهرش تزار ویچ ایوان، وارث تاج و تخت به خاطر همسر مورد اهانت واقع شده اش به پا خاست و پدرش در اوج عصبانیت، با یك ضربه عصای آهنی اش كه متاسفانه كارگر افتاد، او را به كام مرگ فرستاد. تزار از شدت اندوه مرگ پسرش تا مرز دیوانگی پیش رفت.» (3)
پس از مرگ ایوان مخوف، فضا آشفته تر و درگیریها بیشتر شد تا جایی كه پسرش فئود دور هم برای او نتوانست كاری بكند و در 1598 درگذشت. حالا دیگر روسیه هم میدان نبرد قدرت بود و هم عرصه قحطی فراگیر؛ دوره ای كه گرسنگی و قتل و غارت و قحطی و حتی آدمخواری بیداد می كرد.
«زمان دشواری ها» عنوانی بود كه بعدها برای این 15 سال انتخاب شد. در واقع هیچ كسی نبود كه بتواند حرف آخر را بزند و به قیل و قالها فیصله دهد. این وضع مدتی ادامه یافت تا اینكه گودونوف تزار بود. پس او میخائیل رومانوف نوه شانزده ساله خواهر ایوان چهارم 32 سال بر روسیه حكومت كرد و بعد از او پسرش آلكسی بر مسند نشست. روال معمول در این دوره ها بر گسترش سرزمین، جاه طلبی و قدرت طلبی بیشتر بود و هیچ برنامه ای برای تغییر وضعیت دهقانان و ضعیفان دیده نشد.
اصلاحات آلكسی و نیكون
«در سال 1652 تزار آلكسی، نیكون را به ریاست كلیسای ارتدكس روسیه منصوب كرد. نیكون با پشتیبانی تزار، اصلاحاتی را به منظور تصحیح اشتباهات در ترجمه و همسان سازی آداب و رسوم روسیه با آداب و رسوم سایر كشورهای ارتدكس در نظر گرفت.»
واكنش به اصلاحات نیكون سریع و شدید بود. در سراسر كشور مردم با خشم سر به مخالفت برداشتند. از نظر كشیش اعظم آواكوم، مخالف اصلی اصلاحات، نیكون و اصلاح گران، « سگهای كثیف، لاتینی (كاتولیك های رمی) و یهودی» بودند. (4)
او به خاطر پیشنهاد ایجاد تغییر در سنت آنها را مورد حمله قرار داد:
«شما ای سگها! می خواهید چه بر سر راه و رسم قدیم ما بیاورید؟ شما بی دین ها، دزدها، مادر به خطاها... اگر ما را به خاطر(حفظ) راه و رسم مقدس قدیم لعن می كنید، پس باید پدران و مادران خودتان را هم لعن كنید كه با اعتقاد ما مردند.» (5)
جدال مومنان قدیم (مخالفان نیكون) با مومنان جدید بالا گرفت ولی سرانجام آنچه نیكون می خواست، صورت پذیرفت. در این میان بیست هزار تن از مومنان قدیم به علت اینكه اصلاحات نیكون «شریر» را نشانه پایان دنیا می دانستند، خودكشی كردند. ولی نه دنیا پایان پذیرفت و نه آلكسی آخرین تزار روس بود. پس از آلكسی، فئودور سوم و اندكی پس از او نوبت به پتر رسید كه همو در تاریخ روسیه به پتر كبیر شهرت یافت.
پتر كبیر
نخستین نغمه غربی سازی در روسیه تزاری را پتر كبیر برآورد. پتر دوران كودكی اش را در محلهی غربی نشین مسكو كه در آنجا بسیاری از دوستان هلندی، آلمانی و انگلیسی اش با او معاشرت داشتند، سپری كرد. علاقه او و كنجكاوی اش نسبت به علومی مثل هندسه و ریاضی و جبر او را با اروپای غربی كه در این زمینه سرآمد بود مانوس كرد. پتر در بزرگسالی به این ایمان پیدا كرده بود كه برای تحول در كشورش نیاز به تحول در فناوری و دانش است و اینها می تواند ارتش او را به سمت مطلوب پیش ببرد.
بر این اساس او با متدهای غربی سعی در ایجاد تحول در جامعه برآمد. اصلاحات نظامی پتر با استخدام كارشناسان خارجی و تاسیس مدارسی برای آموزش ریاضیات و مهندسی در حوزه مسایل نظامی آغاز شد. البته او در حوزه های دیگر هم فعال بود. مثلاً 1- نخستین روزنامه روسی را چاب كرد. 2- بجای تقویم سنتی روسی كه وقایع را از آغاز تا پیدایش جهان اعلام می كرد از تقویم اروپای غربی كه از میلاد مسیح به این سر تنظیم شده بود استفاده كرد. 3- دستیابی به مناصب دولتی را از اعضای خانواده های اشراف بیرون آورد و آن را برای افراد با استعداد در خانواده های معمولی نیز میسر ساخت.
از كارهای جالب او كه شاید نوعی اصلاح مذهبی به حساب آید، این بود كه فرمانی صادر كرد كه طبق آن همه روسها به جز روحانیون و دهقانان می بایست ریش خود را می تراشیدند. به روایت یكی از نویسندگان در سال 1698 او با چندین تن از اشراف دیدار كرد و پس از عبور از میان آنها و تبادل تعارفات ناگهان یك تیغ سلمانی بلند و تیز آورد و شروع به تراشیدن ریش آنها كرد. (6) « جالب اینجاست كه داشتن ریش در فرهنگ روسی آن زمان نوعی ریشه مذهبی داشت و طبق توصیه های كلیسا: «هیچ رسم بدعت گذارانه ای نكوهیده تر از تراشیدن ریش نبود»... در واقع تراشیدن ریش به منظور خوشایند جلوه كردن نزد افراد، به منزله دشمنی با خدا است كه ما را به صورت خودش آفریده است.» (7) اما پتر آنقدر تسلط و اقتدار داشت كه از این مقاومت ها نهراسد و بر مسیر خودش و تحول خواهی مستبدانه اش پافشاری كند. روسیه در زمان پتر دچار تحولات نظامی شگرفی نیز شد.
اینها همه زمینه یك جنگ تمام عیار را فراهم كرد. نبرد با سوئد كه به «جنگ بزرگ شمال» معروف شد و 21 سال طول كشید. پیروزی روسیه پس از شكست ابتدایی،ارمغانی بزرگ برای پتر به حساب می آمد. این پیروزی كنترل بخشهایی از لیتونی و استونی را برای او میسر ساخت. اما این اصلاحات چه در بعد نظامی و چه در زمینه مذهبی و فرهنگی، سطحی بود. اصلاحات نظامی و افزایش قدرت ارتش نه تنها به امنیت و ثبات كمك نكرد، بلكه زمینه یك جنگ پر هزینه را فراهم ساخت. جنگی كه هزینه هایش باید از جیب كارگر و دهقان خرج می شد و فتح نظامی سربازان اش به معنای فقر مالی دهقانان و كارگران بود.
كاترین كبیر و پس از او
پس از مرگ پتر كبیر برادرش پتر دوم به حكومت رسید اما مدتی نگذشت كه به قتل رسید و به همین خاطر همسرش كاترین دوم حكومت را در دست گرفت. او ویژگیهای منحصر به فردی داشت. جدی و در عین حال خوشگذران بود. به فلسفه و ادبیات بخصوص كسانی چون ولتر و دیدرو علاقمند بود و برای دهقانان روس چهره ای مهربان محسوب می شد. در واقع آنها انتظار داشتند كاترین از آنها در برابر اشراف حمایت كند. اما این عملاً برای او ممكن نبود چون هزینه های گزاف او می بایست به نوعی تامین شود و راهی آسان تر از گرفتن مالیات از دهقانان فقیر وجود نداشت . شرایط به گونه ای شده بود كه دهقانان یا می بایست به سیبری فرار كنند و یا اینكه با شورش اعتراض خود را نسبت به وضع موجود اعلام می كردند. كم كم اعتراض ها بیشتر می شد و امیدها برای اصلاح از بالا كمتر. این سرخوردگی ها، دهقانان را در برابر مالكان سودجود، بی پناه و درمانده كرده بود.
در اواخر سده هجدهم به نظر می رسید روسیه آماده یك انقلاب است اما هنوز نقطه آغاز آن مشخص نبود. پوكاچف كه یكی از این شورش های دهقانی را رهبری می كرد. او در ابتدا یاران زیادی نداشت اما چندین ماه نگذشت كه سی هزار مرد مسلح به حمایت از پوكاچف برخاستند و شروع به انتقام از اربابان كردند. انتقام بی رحمانه آنها باعث شادی دهقانان دیگر می شد اما كسی نمی توانست آن را بیان كند. كاترین هم درصدد سركوب بود و بالاخره به هدف خود رسید. پوكاچف دستگیر شد و برای اینكه حساب كار دست دیگر مخالفان گردن زده شد و اجزای بریده بدنش بر چهار گوشه پایتخت در ملاء عام سوزانده شد. این برخورد كاترین باعث شد تا مدتها جنبش دهقانی همچون آتش زیر خاكستر نهان شود و كسی صدایی از اعتراض برنیاورد.
پس از كاترین پسرش پل بر سر كار آمد اما زیاد طول نكشید كه در جریان كودتای عده ای از اشراف كشته شد. الكساندر اول كه همه این ماجراها را می دید به قدرت رسید. او تركیبی از یك سیستم سنتی و محافظه كار كه اعتقادی به تغییر نداشت و دیدگاههای شخصی اش مبتنی بر اینكه «تزارها نمایندگان خدا هستند نه نمایندگان مردم» ارائه كرد. دوران او دوره جنگ برای وسعت بخشیدن به سرزمین بود. این را هم باید در نوع نگاهش به حكومت جست. او اعتقادی به این نداشت كه باید نماینده منافع مردم باشد و شاید مردم هم چنین باوری نداشتند كه او باید تامین كننده منافع آنها باشد.
به تعبیر یكی از نویسندگان فرانسوی كه از سن پترزبورگ دیدن می كرد وقتی با روسهايی مواجه شد كه مغرورانه از سن پترزبورگ- شهری كه بر روی استخوانهای مردگان و كارگران و سنگ تراشان در باتلاقی بنا شد، صرفاً بدین خاطر كه شكوه تزار را نشان دهد سخن می گفتند؛ این جمله را درباره روسها گفت: «روسها از بردگی سرمست هستند.»
اوضاع به همین شكل نماند. بلند پروازیهای الكساندر در نگاه به خارج او را به رویایی با ناپلئون كه می خواست بر تمام اروپا حكمرانی كند، مجبور ساخت. ارتش هایی كه تا به حال تاریخ مانند آنها را به خود ندیده بود. ناپلئون با 570 هزار سرباز در برابر الكساندر می بایست عقب نشینی كند و اینگونه شد. فرانسوی ها پیشتر و پیشتر آمدند تا مسكو كه قلب روسیه بود و آن را هم به آتش كشیدند و تسخیر كردند. اما برف و فقر و گرسنگی و بیماری سبب شد تا سپاه فرانسه روز به روز ضعیف تر شود و پس از آن متلاشی و نابود گردد.
الكساندر اول در 1825 درگذشت و نزاع بر سر جانشینی او بین نیكلای و كنستانتین درگرفت. جوانه های انقلاب دوباره سر بر می آورد و صدای اعتراضات از حكومت خودكامه از هر كوی و برزن به گوش می رسید. افسران چند بار شورش كردند، آنها به دنبال تغییرات بنیادی بودند اما چون از عدم حمایت سربازان نگران بودند به تشریح آرمانهای خود نپرداختند بلكه «شرایط راحت تر» و «حقوق بیشتر» را وعده دادند. آنها با نزدیكی با كنستانتین سعی كردند «نیكلای» را ضعیف كنند. همزمان با این شورش در كی یف هم شورشی مشابه صورت گرفت. نیكلای اما همه این شورش ها را سركوب كرد. او كه به خاطر بی رحمی بی حدش به «نیكلای تازیانه زن» معروف بود؛ هنوز آنقدر قدرت داشت كه آنها را مغرورانه فرو نشاند.
انقلاب صنعتی و ثمرات آن
همزمان با انقلاب صنعتی در روسیه تحولات بزرگی صورت گرفت. نیاز به افراد تحصیلكرده، نظام آموزشی روسیه را گسترده كرد. دانشگاهها متولد شدند و طبقات جدید سر برآوردند. از میان تحصیلكرده ها، طبقات روشنفكری رشد كردند كه اندیشه اجتماعی و سیاسی داشتند. شاعر مشهور الكساندر پوشكین از همین دسته بود. او حتی دوبار به خاطر انتقادهایش تبعید شد. از میان نویسندگان داستایفسكی، تولستوی، چخوف و از میان اندیشمندان الكساندر هرتسن و... اینها هر كدام در میان تیپ و طبقه ای مرجعیت فكری داشتند و می توانستند زمینه ساز تحول باشند. كم كم دسته بندی ها درباره چگونگی تحول در روسیه شكل می گرفت.
دسته اول از روشنفكران روسی (به روایتی) به «الگوی اروپای غربی» برای توسعه روسیه باور داشتند. آنها مدارس بیشتر، آزادی مطبوعات، حمایت از مطالعات علمی و پایان مجازات شلاق را به عنوان راههایی برای حركت به سمت روسیه ایده آل می دانستند. دسته دیگر از روشنفكران كه «اسلا و دوستان» خوانده می شدند اعتقاد داشتند كه اروپای غربی چیزی برای دادن به روسیه ندارد و روسها باید گذشته را راهنمای عمل خود قرار دهند و بر هویت خود پافشاری كنند.
پس از شكست نیكلای در جنگ كریمه ، دیگر انرژی برای روسهای بلند پرواز باقی نمانده بود. جنگی با حدود ششصد هزار نفر كشته كه حاصلی جز جسدهای متعفن كه در خیابانها مانده بودند و بیماری های مسری و گرسنگی كه همه روسیه را در برمی گرفت، نداشت. روسیه به حد انفجار رسیده بود. شورش های پی در پی می توانست نشان دهد كه دهقان ها به حد «یا مرگ یا زندگی» رسیده اند و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند.
الكساندر دوم فرزند نیكلای متوجه این موضوع شد و به ناچار مجبور شد دست به اصلاحاتی یزند. سلسله مقدمه چینی هایی كه برای تغییرات انجام شد در نهایت به آزادسازی 50 میلیون دهقان از اسارت اشراف انجامید. این خبر فوق العاده ای برای دهقانان بود. از این پس تزار «آزادی بخش» – لقب الكساندر دوم پس از آزادی میلیونها انسان رنج دیده - پیامبری بود كه اراده كرده برای دفاع از ستم تاریخی كه بر آنها رفته، در برابر اشراف بایستد. اما آیا این پیامبر می توانست به پیام خود وفادار بماند یا اینكه همه این تحولات دهان پر كن فقط به عنوان یك ابزار برای جلوگیری از خطر انقلاب قریب الوقوع بود. همدستی و هم پیاله بودن او با اشراف نشان داد كه این تغییرات نمی تواند به نفع دهقانان تمام شود. او با چند تبصره ای كه بر قانون الغای نظام سرف داری زد، عملاً شرایط را به گذشته بازگرداند. با این اعمال این تبصره های با اهمیت تر از اصل، اشراف نمی توانستند بیشتر زمینی را كه سرف ها روی آن كار می كردند نگه دارند. سرف ها حتی برای باز پس گرفتن یك سوم زمین هایی كه نسبت به آنها احساس تعلق می كردند، باید پول می پرداختند و این در واقع به تعبیری سرف داری جدید بود نه الغای نظام سرف داری.
اندیشه «ناگزیر بودن انقلاب»
احساس ناامیدی نسبت به اصلاحات درون سیستمی مقوم اندیشه انقلابی گری شد. این را تجربه تاریخی تحول خواهی ناكام برای روسها آشكار كرده بود. ولی این نتیجه سیاسی اجتماعی و تاریخی كه برای توده های مردم حالتی از یاس و شكست و بن بست سیاسی و انفعال اجتماعی را تداعی می كرد؛ برای طبقات روشنفكر نوظهور لزوماً اینچنین نبود. دانشجویان دانشگاهها و فارغ التحصیلان جوان، موتور محرك اندیشه «گریز ناپذیری انقلاب» بودند. در واقع آنها بودند كه اندیشه عمومی «ناامیدی از اصلاحات» را به «امیدواری به انقلاب» پیوند زدند. حدود سه هزار نفر از این رادیكالهای جوان با این اندیشه كه باید با مردم در روستا دیالوگ واقعی داشته باشند به روستاها رفتند و در آنجا ماندگار شدند. به كار روشنفكری پرداختند و سعی كردند انقلاب آینده را بر لایه های زیرین جامعه بنا كنند. مخالفت ها اما این بار از خود مردم آغاز شد. در بسیاری از نقاط خود مردم علاقه ای به این حرف ها نداشتند. حقیقت این است كه مشكل از جایی دیگر بود. استبداد در گوشت و پوست و رگ و استخوان روسها نماینده داشت. به بیان دیگر می شود گفت «استبداد به عنوان یك ساختار» كار