تبليغاتX
وب نوشته های یک روزنامه نگار
 

چرا روسیه هنوز به استالین  عشق می ورزد ؟

نویسنده : نینا خروشچف

ترجمه : مهدی بازرگانی

منبع : واشنگتن پست

در دهه 1970 زمانیکه من در کودکی ام در شوروی بودم ، رییس جمهور برژنف بود کسی که من واقعا از او تنفر داشتم . ژوزف استالین  در آن مقطع نامی بود که صرفا از گذشته های دور به گوش می رسید او مثل یک هیولای وحشتناک توسط پدر بزرگ فقیدم نیکیتا خروشچف  در آن سخنرانی مخفی در بیستمین کنگره حزب کمونیست شوروی در 1956 کنار گذاشته شده و از تاریخ حذف شده بود .

ولی برژنف با آن ابروهای شیطانی اش همه جا حاضر بود او با قول دادن درباره آینده درخشان و روشن کمونیسم ، من و دوستان همکلاسیم  را به فکر فرو می برد حضور  نامیمون او در خانواده ما نیز احساس می شد . مدرسه من در کاتوزوفسکی ، جایی برای نخبگان حزب بود . جایی که اعضای پولیت برو –  که شامل برژنف هم می شد – بچه هایشان را به آنجا می فرستادند . دوستان من  پدربزرگهایشان را که مثلا  سفیر شوروی در انگلستان یا رییس ک. گ .ب  بودند ، به رخ همدیگر می کشیدند اما پدربزرگ مقتدر پیشین من دیگر رسما در صحنه نبود. در 1964 خروشچف توسط برژنف بازنشسته شده بود او به خاطر جرم های مبهم و مرموز از رهبری شوروی کنار گذاشته شده  وبه ملک بیرون شهرش خارج از مسکو تبعید شده بود. او هم مثل استالین از تاریخ حذف شده بود .

در خانه گفته می شد من بایستی به خاطر خروشچفی بودنم به خود ببالم .در خانه تاریخ همچنان زنده بود. پدر و مادرم درباره آن سخنرانی محرمانه سخن می گفتتند ،اما با این وجود من زیاد معنی حرفهایشان را نمی فهمیدم تا اینکه به دبیرستان وارد شدم .در آن زمان که کاملا از سیستم توتالیتاریستی حاکم پرده برداشته نشده بود سخنرانی محرمانه دوره ای را آغاز کرد که امروز ما آن را با «آب شدن یخها » می شناسیم .مقطعی که میلیونها شهروند شوروی از گولاکها آزاد شدند و درها به روی روابط فکری بیشتر و کالاها و گردش توریستها باز شد در واقع آزادی ای که کشورهای کمونیستی سابق ، امروز به آن دست یافته اند از همان شکافی که خروشچف با سخنرانی فوریه 1956 بوجود آورد ، جریان یافته است .

امروز حدود 50 سال از آن سخنرانی می گذرد . پدربزرگ من سپربلایی برای همه ی مشکلات موجود جامعه دموکراتیک پست کمونیست روس شده است . و استالین دیکتاتور بی رحم ، کسی که فضای خفقان و وحشت را بر ملت تحمیل کرد ، طبق نظر سنجی های  سنجش افکار، از یک مقبولیت و محبوبیت واقعی و تکان دهنده به خصوص در میان جوانان برخوردار شده است .

البته آن چیز عجیبی نیست به خصوص پس از هرج و مرجی که فروپاشی اتحاد شوروی در 1991 در پی داشت . دوره ای که دموکراسی به اغتشاش ، جنایت ، فقر ، الیگارشی ، خشونت و ناامیدی انجامید و این خود دلیل اصلی این مسئله می تواند باشد . اینکه چرا روسها حقوق و آزادیهای فردی جدیدشان را دوست ندارند . قرنها احساس عدم احترام به خود – احترامی که تنها در درون سیستم دولتی تعریف می شده – ما را این طور بار آورده که خواهان بازگشت حاکمان قدیمی خود باشیم . حاکمانی که آن حس اطاعت و روحیه میهن پرستی شدید و اعتقاد به اینکه ما ملت بزرگی بوده ایم را ترویج می کردند. ما آرزوی داشتن رهبران تاریخی را - با وجود تمام ستمگریشان - داشته ایم مثل استالین و ایوان مخوف . بله  آنها می کشتند و زندانی می کردند ، اما چقدر بزرگ و با شکوه بود پیروزیها و رژه های مغرورانه ی ما .

 واین است چرایی صف کشیدن روسها پشت ولادمیر پوتین . پوتین خودش را یک نو دموکرات روس می داند . در حقیقت روسها او را اندکی خداگونه می بینند .« پدر همه ی ملتها » همانطوریکه استالین بود و بیشتر از همه شبیه هر مرد روسی  ، نشانه ای از دموکراتیزاسیون ناقص . پوتین اغلب یاد آور می شود که روسها « راه خودشان را در دموکراسی » طی می کنند . ترجمه : حکومت مطلقه مدرن او دریافته است که نیاز چندانی به تصفیه  توده ها برای حمایت از خود - مثل استالین - ندارد .در واقع نفرت از آزادی ، ما  را حامی مشتاق او می کند .ما با حمایت از زندانی که او برای ما ساخته و همچنین اندیشه ترقی خواهانه ی دیکتاتورمنشانه او ، این روش را بر داشتن یک دولت شفاف قانونی ترجیح می دهیم.

پوتینیسم در بر گیرنده عناصری از استالینیسم ، کمونیسم ، ک. گ. ب ایسم و اقتصاد بازار، در حال حاضر ایدئولوژی ملی ماست . کلیسای ارتدوکس روسی  سزار، سیستم ک.گ.ب شوروی ،  اقتصاد بازار دوره بوریس یلتسین ، او فاصله های  گذشته را با بوجود آوردن یک سیستم با دوام در قدرت رفع کرده است .ولی با این حال  نظام بسته و مرموز حکمرانی او با ایستادن یک نفر در راس هرم ، این فکر را به ذهن می آورد که یکپارچگی پیشنهادی او ، تلاشی برای  باز نویسی گذشته است .

و بنابر این سخنرانی محرمانه ، که خروشچف برای رعایت عدالت درباره قربانیان استالینیسم وکمونیست های آزاد شده از رفتارهای غیرانسانی گولاک ها انجام داده ، زیاد کار شجاعانه ای به نظر نمی رسد . از این منظر ا ین تنها خواست تغییر نظام استبدادی ای بوده که خودش در بنای آن نقش داشته .در رسانه های امروز روسیه به سخنرانی محرمانه به عنوان یک مسئله بی ارزش نگاه می شود : کاری که خروشچف کرد در انتقام گرفتن از استالین بخاطر جفایی که در حق بزرگترین پسرش لئونید کرد ه بود. آنچه استالین آنرا به دلیل دیگری یعنی« خیانت به آرمانهای سوسیالیسم » با حمایت از نازی ها در طول جنگ جهانی دوم ارجاع می داد .

همه  این شایعات درباره لئونید از دوره برژنف پیدا شد . تا به امروز مردم روی هم رفته آنها را به عنوان مهره های تبلیغاتی ک.گ.ب  می دانستند . اما امروز ما بعنوان کشوری که برای احساس شکستش به دنبال یک جواب ساده می گردد، خروشچف – پدر و پسر – به قربانیانی برای مسائل و مشکلات ما تبدیل شده اند .در حقیقت این انتقادات خروشچف که فروپاشی شوروی را می دیده و در نظر داشته ، بیشترعامل شکست او بوده است .این طور می توان نتیجه گرفت که سقوط نظام کمونیست با وجود اینکه مردم انتظارآن را داشتند ، به معنای طلوع خورشید دموکراسی نبوده است. روسها در یک چنین آشفتگی ای برای  رها شدن از بار سنگین دیکتاتوری رژیم شوروی که آنها را از اندیشیدن به هر چیز مثبتی دور نگه می داشت ، بسر می بردند .غالبا با یک نگه منفی گفته شده که دوره ی کمونیست ها کاملا بی ثمر بوده .دوره ای که در آن ظلم و ستم بر مردم غالب شد اما  صنعتی شدن ، رشد آموزشی ، سواد تقریبا فراگیر ، پیروزی در جنگ جهانی دوم ،پیشرفت علمی و فضایی هم از دستاورهای آن دوره بود چیزی که غیر قابل انکار است .در واقع مسئله اصلی این است که تمایل به تبرئه گذشته ، مانع ازپشیمان شدن ما ازاشتباهاتمان می شود  و این متاسفانه در تاریخ روسیه یک مسئله ی عادی است .

با بی بهرگی از غرور ملی و معتقدات مادام العمر ، روسها مرگ شوروی را بعنوان پایان امپراطوری و حس هویت ملی تجربه کرده اند. دراین حالت نا امیدی ، آنها دوست دارند احساس بهتری نسبت به خودشان و سرزمینشان داشته باشند . تصویر استالین با آن زیرکی و فرزانگی و لبخند مغرورانه اش ، آن  فضای خالی را پر می کند . و چون خروشچف اشتباهات او را اثبات کرده است ، حالا تبدیل به معمار همه ی مشکلات روسیه شده است .           

  پدربزرگ من تلاشی را آغاز کرد برای آزاد کردن روسها از گذشته خونباری که استالین  ساخته بود، اما ملت ما هرگز با جنایت های خونین استالین برخورد نزدیکی نداشته .در عوض  دشواری وپیچیدگی زندگی در جامعه ی مدرن چند پاره ای که موفقیت بزرگ و قابل اشاره ای برای به خود بالیدن و ارضای غرور خود ندارد ، روسها را عاشق گذشته و یک دولت قدرتمند و متمرکز می کند .این چرخه ای است که ادامه پیدا کرده و تکرار می شود تا اینکه روسها بتوانند سرانجام به طور تمام و کمال با گذشته شان روبرو شوند .

نوشته شده توسط مهدی بازرگانی در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 |
 

 احمدی نژاد ، معجزه هزاره سوم و شاید چهارم!

اساسا این احمدی نژاد یک نمونه استثنایی است  همه به این نکته اذعان دارند . من  که تا به امروز اخبار و طرح ها و برنامه های ! او را از مطبوعات و رسانه ها دنبال کرده ام ، واقعا نمی توانم هیچ گونه پیش بینی ای  درباره فردای این آدم داشته باشم نمی توانم بگویم چرا ین کارها را می کند در واقع با سیلی از ندانستن ها مواحهم  با مجموعه ای از اطلاعات پراکنده  که می ترسم از آنها تحلیل بسازم. به نظرم او یک کاراکتر فوق العاده جالب  ( البته برای مطالعه ی روانشناسان سیاسی ) است که می تواند سوژه ی کتابهای پر فروش زیادی در آینده باشد مثلا تصور کنید روزی همه ی متخصصان امر جمع شوند و عقلشان را روی هم بگذارند من واقعا فکر نمی کنم بتوانند  او را در یک قاب و قالب و مکتب بگنجانند چه اساسا او هیچ قاعده ای را نمی پذیرد حال چه اقتصادی چه سیاسی یا هر چیزی که شما بگویید فی الواقع درباره هر واکنش او می شود تحلیل جداگانه ای ارائه داد .او کلکسیونی از دیدگاه های متفاوت سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و ... است که هر لحظه ممکن  است تغییر کند هر لحظه یک وزیر تازه ُ یک فکر تازه ُ یک پروژه و مسئولیت تازه و یک چشم انداز تازه...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدی بازرگانی در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 |
 

ایجایی باموئیم

مجله دوهفتگی فکری و فرهنگی ایجا از این هفته شروع به کار کرد . طرح تشکیل یک چنین مجموعه ای در فضای مجازی یک طرح قدیمی بود که تمام دوستان هم به انجام آن تمایل داشتند  ولی به علت مشغله های دیگر امکان محقق کردن آن برایمان نبود . خب شکر خدا یک چنین مجموعه ای امروز با این اراده که هر دو هفته یک شماره مجله در اینترنت منتشر شود هست ما هم  در این مسیر تلاش می کنیم امیدواریم روزی به آرمان خود که برقرار کردن دیالوگ بین مردم ، ببن روشنفکران و مردم ، اطلاع رسانی -در زمینه هایی که اطلاعی از آن در دسترس نیست - و پیشبرد حرکت جمعی و تقویت آن در راه دستیابی به آرمان بلند« آزادی» و «عدالت» و« ایمان» و «انسانیت»  باشیم  . حرفهای بزرگ زیاد زدم احساس می کنم این جمله آخری در این صفحه جا نمی شد از بس که با معنا و دست نیافتنی و اتوپیایی ( به قول شریعتی آرزویی ) بود . امیدوارم به قول همان بزرگمرد به جامعه آرزویی بیاندیشیم و شعارمان این باشد که «بهار با اولین شکوفه آغاز می شود »نه اینکه بگوییم و بیاندیشیم «با یک گل بهار نمی شود » . ایجا شکوفه ایست که دارد می شکفد برای گل دادن و بالیدن و بهاری شدن و بهاری کردن به نگاه شما ، به امید شما و به  نوازش شما نیاز دارد . دوستان ایجا بدون شما اسم بی مسمایی است پس حتما نظرتان را برای بهتر شدن مجله ، سوژه ها و مقالات و گزارشها و مصاحبه هایتان را برایمان بفرستید و بدانید که ایجا متعلق به شماست نه هیچکس دیگر. به سایت مجله ایجا از لینک زیر وارد شوید:

        مجله دوهفتگی فکری و فرهنگی ایجا

    

نوشته شده توسط مهدی بازرگانی در چهارشنبه نهم مرداد 1387 |
 
روز دیگر کی می آید
 
روزها یکی پشت دیگری می آیند و می روند بعضی اوقات اینقدر عجله دارند و دیرشان شده ؛ فرصت نمی کنند حتی همدیگر را ببینند و بی خبر می گذارند و می روند روی همین قاعده است که من مدام تاریخ را فراموشم می شود امروز پشت بند فردا آمد ومن تازه دستم آمده که خیلی عمر کرده ام آنقدر که بشود گفت یه عمر آدمی ، بله حتی یک عمر ...
 نمی دانم انتظار چه را می کشم ؟ برای چه بیتابم؟ نمی دانم . آری می دانم امروز همان فردایی بود که دیروز انتظارش را می کشیدم اما نمی دانم چرا باز هم چشمم به امید فرداست . آری نمی دانم ...نمی دانم به کجا می برد این امید ما را ...
امروز در حال سپری شدن است همین لحظه ای که من دارم این کلمات را می نویسم زمان دارد می دود می بینمش از اتاق کوچک من به بیرون ، در کوچه ، در باران ، در آسمان ، در لابلای ابرها و درختها ، در لابلای موهای من که دارند سپید می شوند در تغییر همه چیز ، در دالان زمان ،در دالان هستی...
و فردا ، آنکه دوستش دارم با همه تکراری بودنش بیاید و مثل یک باران سیل آسا بر سرم ببارد اگرچه می دانم من جیزی ندارم که به او بدهم تنها چیزی که می توانم هدیه آسمان کنم لباسهای خیسم و خنده ی از روی جهالتم است که هر روز رو به خورشید پهنش می کنم تا خشک شود و شق و رق تر پیش آفتاب بایستد و ...
 دوست دارم آینده را .همه ی آنچه می تواند تازه باشد . فردا می تواند روز تازه ای باشد برای انسان .می تواند روزی باشد که بشر گل به روی صلح بپاشد. می تواند آغاز عهدی تازه باشد که دروغ در آن از مخیله آدمی گم شده است عهد تازه ای که انسان معنای تازه انسان بودن را بفهمد یا دوباره بیابد.
آری به خاطر همه ی این ثروتی که در دستان من است اما باری بر دوشم ندارد و سنگینی نمی کند خوشحالم . سلام معشوقه دیرین من ، ای همه ی فصلهای آزاد و بهاری تاریخ ...
روز دیگر، اما می آید من می مانم یا می روم که ببینم فرداها را . سردرگمم نمی دانم که فردا باران می آید یا آفتابها در آن دوره سرما تنها مخاطب بیابان ها یند نمی دانم آفتابها در آن روز که من نیستم بر که و کجا می تابند نمی دانم که بر موهای پریشان و ساده مردمی مثل من می تابند یا به زور بر سر بعضی ها که بی آفتابی دلشان را زده وبه سرطان تاریکی مبتلایند . نمی دانم و این اشتیاق دانستنم مرا هر روز تشنه تر و دلداده تر می کند نمی دانم اما این در بند خاک بودنم مانع پر کشیدنم نمی شود .
به قول فرهاد
پای در زنجیر پرواز می کنم
با غمهای درون اوج می گیرم
با شکستهایم به پیش می تازم
با اشکهایم سفر می کنم
با صلیبم به قله قلب انسان صعود میکنم
ای خداوند، ای خداوند ...
نوشته شده توسط مهدی بازرگانی در سه شنبه هشتم مرداد 1387 |
 

روزنامه داران و روزنامه نگاران

 

درباره مطبوعات محلی و الگوی  روزنامه نگاری با اعمال شاقه

 

مهدی بازرگانی

روی سخن با اهالی مطبوعات و اصحاب رسانه است. البته شاید این مطلب برای دیگران نیز جالب توجه باشد. ما می خواهیم بپرسیم چرا یك نشریه خوب در گیلان منتشر نمی شود. وقتی می گوییم یك نشریه خوب منظورمان همه آنچه است كه در دانش روزنامه نگاری برای یك روزنامه یا مجله یا هفته نامه ایده آل در نظر گرفته می شود. شاخصه هایی كه با آن می توانیم مطبوعاتی تاثیرگذار، مستقل، مخاطب محور و پر دوام داشته باشیم . آیا تحقق یك چنین آرمانی برای یك روزنامه نگار در كشوری كه روزنامه نگاری در سطح ملی آن با مشكلات عدیده و دردهای بی درمان بسيارمواجه است؛ تصور یك رویاست. آیا وقتی تصمیم می گیریم مطبوعات محلی را مورد بررسی و نقد محتوایی و شكلی قرار دهیم، باید از روزنامه نگاران و فقر دانش رسانه ای آنها به عنوان علت این نابسامانی و آشفتگی یاد كنیم ، یا اینكه سیاستگذاران دولتی را مسبب پیش آمدن مسایل كنونی بدانیم.

بی تعارف اگر بخواهیم رو راست باشیم، همگی به وضعیت اسف بار مطبوعات (چه بگویم شاید نا مطبوعات!) محلی معترفیم. كار كردن در فضای مطبوعاتی استانی كه گفته می شود، بهترین استان كشور بعد از تهران با تمام نشریات سراسری اش به لحاظ كمیت و شاید كیفیت آثار مطبوعاتی است؛ می تواند به خوبی نمایی روشن از اوضاع بسیار نابسامان مطبوعات محلی در كشورمان ارایه كند. براستی آنچه كه ما امروز روبروی آن ایستاده ایم چیست؟ مطبوعات محلی، روزنامه نگاری زرد، تجارت مطبوعاتی یا تریبون تبلیغاتی این و آن برای پریدن به سكوهای بالاتر قدرت سیاسی. سوال اساسی این است مطبوعات در نگاه ما چه شانی دارد و چه رسالتی. جا دارد دوباره از این رسالت بپرسيم. حتی بپرسيم آنچه ما امروز مطبوعاتش می نامیم، می شود مطبوعات نامید. به نظر می رسد كه آنچه ما اكنون به عنوان مطبوعات محلی از آن یاد می كنیم؛ حتی نمی تواند "روزنامه نگاری زرد" باشد. چون روزنامه زرد نیز روزنامه بد نیست بلكه فقط برای رسیدن به هدفهای خود، شیوه های حرفه ای خاصی را در پیش گرفته است. اما آیا مطبوعات محلی ما تیراژ بالا یا شكل و شمایل خوب (منظورم گرافیك مطبوعاتی قوی است) دارند؛ كه ما این اجازه را داشته باشیم، مطبوعات زرد بناميمشان واقعیت این است كه مطبوعات محلی ما حتی در دسته مطبوعات زرد هم قرار نمی گیرد.

سوال ، پس با كدام الگو باید به تعریفی از روزنامه نگاری محلی موجود دست یافت. آنچه كه ما داریم روزنامه نگاری آزادی گراست یا روزنامه نگاری توسعه ، روزنامه نگاری تشریحی است یا عمقی، تحقیقی است یا زیرزمینی، متعهد است یا مدافعه گر، مشاركت جو است یا مستقل. اینها سلسله ای از پرسشها است كه پاسخ گفتن به آنها در این مجال كوتاه نمی گنجد. ما در اینجا سعی خواهیم كرد به جای پاسخ گفتن به این پرسشهای سترگ تحت دانش ارتباطات ، برخی از فرآیندهایی را كه سبب بوجود آمدن آنچه امروز مطبوعات محلی می خوانیمش، بیان كنیم. البته اصلاً هدف این نیست كه این روزنامه نگار یا آن سیاستگذار را مقصر همه آنچه تا به امروز رخ داده بدانیم؛ اما این نيز مانع از آن نمی شود كه از خود به عنوان روزنامه نگار و از متولیان دولتی در مقام سیاستگذاران نقد نكنیم و حاصل آنچه امروز داریم را ادامه اندیشیده ها و یا نیاندیشیده های آنان ندانیم.

بی سوادی رسانه ای

بی سوادی رسانه ای در اینجا در سه سطح مطرح است. سیاستگذاران، روزنامه داران و بعد از آن روزنامه نگاران.

نخست به سیاستگذاران می پردازیم. در این سطح دانش رسانه ای مجموعه ای از آگاهی های آكادمیك نسبت به دانش ارتباطات و روزنامه نگاری و مسایل توسعه و تحول در جامعه ایرانی و داشتن یك درك تاریخی از مطالبات واقعی مردم است. پر واضح است شما وقتی نسبت به مسئله ای "دانش" و "دغدغه" نداشته باشی، نمی توانی برای آن طرح بدهی و سیاستگذاری و مدیریت كنی.

در سطح دوم ، این فقر دانش ارتباطی در میان "روزنامه داران" و بسیاری از مدیران مسئول نشریات مطرح است. در این سطح وضعیت سواد رسانه ای بسیار بدتر است. به جرات می توانم بگویم كه بسیاری از آنها مفاهیم اولیه و ساده روزنامه نگاری را نمی دانند و از روزنامه تنها "مجوز" و "كاغذش" را دارند و می فهمند. البته یك روزنامه دار لزومی ندارد كه متخصص دانش ارتباطات باشد. در كشورهای توسعه یافته هم همین طور است ولی آنچه یك فرقی با اینجا دارد یك روزنامه دار در یك كشور توسعه یافته خود را متخصص در اموری كه نمی داند، نمی پندارد و كار تخصصی را به آدمش وامی گذارد ولی اینجا روزنامه داری كه خود یك خط نمی تواند بنویسد، مدعی همه چیز است. به قول یك ضرب المثل انگلیسی كه می گوید: "داشتن اطلاعات اندك، یك فاجعه است" اینجا همین اطلاعات اندك است كه دارد فاجعه می آفریند و یك پایگاه خبر رسانی و آگاه سازی را تا حد یك بنگاه تجارتی پول ساز و منزلت آور كم ارزش كند.

سطح دیگر این فقر دانش رسانه ای  در میان روزنامه نگاران است. اگرچه بسیار گفته شده كه روزنامه نگاری،‌ حاصل تجربه و تمرین است؛ اما امروز دیگر نمی توان به این اكتفا نمود. درست است كه روزنامه نگاری بیش از كتاب، محصول هوش و باریك بینی و تجربه روزنامه نگار است اما همه اینها پس از داشتن آن زمینه علمی نسبت به كار روزنامه نگاری، حاصل می شود. خواندن و دانستن سبك های روزنامه نگاری، ارتباطات رسانه ای، ارتباط شناسی،‌ نظریه های دانشمندان علوم ارتباطی و مباحث جدید بسیار دیگر، می تواند به روزنامه نگار یك شخصیت فكری بدهد كه ایدئولوژی كار روزنامه نگاری به حساب می آید. حال بعد از این است كه او از یك خبرنگار معمولي تا یك خبرنگار ارشد ،‌ دبیر بخش و پس از آن سردبیری یك نشریه رشد می كند. منظور از این بحث ها این بود كه دانش رسانه ای همراه تجربه فعالیت روزنامه نگاری به كار روزنامه نگار می آید. كم سوادی كه متاسفانه در فضای مطبوعاتی روزنامه نگاران استان ما نیز حس می شود می تواند، علت بی انگیزگی، خود سانسوری و عافیت طلبی باشد. به هر حال روزنامه نگاری به قول یكی از دوستان "بند بازی روی لبه تیغ" است. اگر نخواسته و ندانسته اقدام به بازی كنی، باخته ای. پس یا باید بند بازی نكنی یا به این كار معتقد و در آن متخصص باشی.

درآمد گرایی

عدم آگاهی نسبت اهمیت و رسالت مطبوعات در میان بسیاری از "مدیران" مطبوعات محلی، سبب شده كه این "بی انگیزگی" و "بی هدفی" آنها را به سمت كارهای دیگر بكشاند. اینكه به مطبوعات به عنوان "بنگاه اقتصادی" برای صعود از پله های سیاست و لابی با كلوپ های قدرت بنگرد و تنها تكلیف خود را در "كشیدن گلیم خود از آب گل آلود!" بدانند. وبر این مبنا ساز و كارهایی هم برای تحقق آن تعریف كنند . ساز و كارهايي كه هرگونه اخلاق رسانه ای و حرفه ای را زیرپا می گذارد.

 اینترنت زدگی، ‌رپرتاژیسم و تبلیغات

 تیراژهای دروغین، تجارت كاغذ، پر شدن صفحات نشریه با تبلیغات ، رپرتاژیسم ، مطالب خبر گزاري هاي دولتی، انعكاس اخبار روابط عمومی سازمان ها به امید كمك اقتصادی ، همه و همه اينها در شرايط فعلي  به یك رویه در مطبوعات محلی ما تبدیل شده . اینترنت زدگی به مركز گرایی و پرداختن به مسایل بی اهمیت كشوری به جای مسایل محلی،‌ تبلیغات بیش از حد، مداحی این و آن و پرداختن به رپرتاژ آگهی (گزارش عملكرد) به جای به نقد كشیدن مسئولین؛ باعث سلب اعتماد مخاطب از مطبوعات محلی شده؛ تا جایی كه با قدری مسامحه می توانیم بگوییم اصلاً موضوعیت آن در حال حاضر منتفی است و به تعبیری شاید به "نامطبوعات غیر محلی" تبدیل شده.

روزنامه نگاری با اعمال شاقه

یك  زمانی در كشور ما بحث روی "مهاجرت مغزها" یا "فرار مغزها" به خارج از كشور بود. عده ای می گفتند اینكه می گوییم فرار مغزها اینكه می گوییم فرار مغزها، شاید درست نباشد. ما باید امكانات و فضا را كه برای حضور اینها در داخل كشور نبوده، فراهم مي كرديم اینها كه به خارج رفته اند ، در واقع فرار نكرده اند بلكه مهاجرت كرده اند. امروز فكر می كنم جدای از اینكه بحث قبلی همچنان موضوعیت دارد، بحث جدیدتری می توانیم مطرح كنیم درباره فرار استعدادهای محلی به مركز. یكی از مقوله هایی كه این بحث در آن می تواند مطرح شود روزنامه نگاری است. ما الان در تهران در روزنامه نگاری مكتبی داریم به نام "مكتب گیلان". اينها  در واقع كلكسیونی از استعدادهای روزنامه نگاری گيلان بوده اند كه بعلت نامساعد بودن فضای استان به تهران رفته اند. چه خوب بود كه با نگاهی نو به این دوستان و امثال اینها به عنوان فرصت توسعه استان نگاه می كردیم و فضا را برای حضور دوباره شان فراهم می كردیم.

اگرچه همانطور كه پیشتر گفتیم قصد بر این نیست كه كسی یا گروه خاصی را علت العلل این مشكلات بدانیم. نقد ما بر وضعیت موجود به عنوان یك "روند" است. روندی كه تا آن هنگام كه سياست گذاران تحولات اساسي در نگاه خود به مطبوعات صورت ندهند ، همچنان صورت مسئله بغرغ خواهد ماند.

بی انصافی است اگر بعد از این همه نقد از وضعیت موجود، از خواست و تلاش شبانه روزی بسیاری از روزنامه نگاران گیلانی برای پیشبرد حداقلی حرفه و آرمان خود نگوییم. از وضعیت بسیار نابسامان معیشت روزنامه نگاران (و نه روزنامه داران) گله نكنیم و از نداشتن امنیت شغلی شان فریاد مظلومیت سر ندهیم. به هر حال این تقدیر جهان جدید است. برای نقد كردن و اخلاقی زیستن باید خود را آماده تحمل بسیاری بی توجهی ها و بی كسی ها نمود. ما گام ها را استوار كرده ایم و با حیات نو، حیاتی نو را آغاز كرده ایم. دستمان را بگیرید.

این مطلب را برای روزنامهحیات نو ویژه گیلان نوشته بودم

 

نوشته شده توسط مهدی بازرگانی در سه شنبه هشتم مرداد 1387 |
 

از فلسفه فقر تا فقر فلسفه

 

مهدی بازرگانی

 

«فروپاشي اتحاد جماهير شوروي هزار سال تاريخ بود كه در آن هفته به دور انداخته شد.»

ميخائيل گورباچف

درباره 74 سال سيطره كمونيست ها بر جامعه روسي از زواياي مختلف مي توان تحليل هايي ارايه داد. مي شود فروپاشي شوروي را يك حادثه سياسي صرف دانست و از ابتدا آن را واجد ساز و كارهايي كه  بتواند در آينده حافظش باشد، ندانست. از اين منظر حتي انقلاب اكتبر هم ادامه استبداد و استعمار قبل از انقلاب به حساب مي آيد و تمام ادبيات و ايده هاي روشنفكرانه كمونيستي در حد يك تلاش براي جابجايي در قدرت، بي ارزش شود. از سويي مي توان اينطور ادعا كرد كه با نگاهی به تاریخ پيش از انقلاب ، انقلاب اكتبر را سير حركت تدريجي يك نياز تاريخي دانست كه در طول ساليان و قرنها سركوب شده و مجال بروز و ظهور نيافته و با تحقق انقلاب اكتبر دوباره مجال زنده شدن مي يابد . مجموعه اي از تلاش ها و تقاضاهاي تاریخی روس ها براي بهبود وضع زندگي كه به تدريج مثل يك كوه آتشفشان بر روي همه انباشته شده و در انقلاب 1917 سر بر مي آورد و از آنجايي كه استبداد به آنها مجال ظهور تدريجي و اصلاحي نداده، به يكباره منفجر مي شود.

تحليل ديگر مي تواند آن را يك دوره مهم تجربه تاريخي بداند که طی آن تئوری کمونیسم درمقام نظام عمل با بن بست مواجه مي شود و خود به خود به سمت فروپاشي مي رود. مي شود به وجوه افتراق ماركسيسم با ماركس پرداخت . مي شود از منظر تاريخي زمينه تاريخي و فرهنگي واجتماعی  روسها را بيگانه با مفاهيمي همچون دموكراسي و آزادي شخصي و رفاه و...دانست . حتي مي شود درباره استالين و اينكه آيا او «ياور خلق ها» بوده يا «استالين تبه کار و جنايت پيشه» بحث تاريخي كرد و از هر دو سو سندهايي ارائه داد تا نظر خود را به كرسي نشاند.

اينها و بسياري از موضوعات ديگر مي تواند موضوع مطالعه دوباره تاريخ كمونيسم روسي باشد. و بسيار هم خوب است كه درباره اش پرداخته شود اما در مجال كوتاه قصد نيست درباره اين موضوعات زير مجموعه دانش تاريخ پرداخته شود. هدف اين است كه بحث عمومي تري درباره تاريخ روسيه حدود هفت دهه تسلط كمونيزم ارائه گردد و درباره اين صحبت شود كه اين نظام چگونه برآمد و خواست مردم از آن چه بود و چطور شد كه به جنايت و استبداد و فروپاشي منتهي شد.

چطور شد انقلابي كه رويش شكوفه های اميد بود در دلهاي محرومین جهان به رودخانه اي از خون بدل شد. چه شد كه آرمان انساني سوسياليزم در سايه كمونيزم به عمليات وحشيانه غير انساني عليه انسانها وعليه آزادي و عدالت منجر شد. جا دارد از خود بپرسيم و در اين باره بيشتر تامل كنيم.

اندك تفكر و تحقيقي درباره تاريخ و فرهنگ روسها از آغاز اين نكته اساسي را به ذهن متبادر مي سازد كه زندگي اجتماعي روسها تركيبي است از استبداد در حوزه رفتار حكومتي كه بيشتر شكل نامرئي داشته و براي مردم تنها از طريق آثار قابل كشف بوده نه از طريق شناخت مسببین آن ؛ دروغ و ريا، خودبيني و مصلحت انديشي در حوزه رفتار فردي و درحوزه رفتار اجتماعي هم از هم گسيختگي و بي زباني و عدم امكان ارتباط گيري در نهايت سكوت تاريخي در برابر ظلم و استثمار بي حد حاكمان. در واقع نگريستن به تاريخ مجاهدتهای روسها ی رنجیده زحمتكش و روشنفكر براي رهايي از اين وضعيت، روايت تلاش هاي ضعيفي است كه به شكل پاره پاره در مقاطعي دنبال مي شود و سركوب حاكمان آن رابه شكل جزیره های محصور در ميان اقيانوس قدرت دولت در مي آورد. در اين باره شكل زير اين ساختار را به خوبي نشان مي دهد.

در حقيقت انقلاب اكتبر يك حادثه سياسي بزرگ بود كه مجموعه اي از عوامل تاريخي، سياسي، اقتصادي و فكري زمينه آن را فراهم كردند. وضعيت بسيار نابسامان دهقانان كه در 1913، هشتاد درصد جمعيت روسيه را تشكيل مي دادند، ديگر تبديل به يك عقده تاريخي شده بود . در كنار اينها صنعتي شدن، طبقه كارگران صنعتي را با خود به وجود آورده بود. روشنفكران راديكال نيز با الهام از سوسياليزم اروپايي سعي در تطبيق مباحث ماركس با شرايط جامعه روسيه داشتند تا بتوانند از آن متفكر انقلاب خيز براي شرايط  آشفته روسيه تئوري و راهكار بسارند.

از ديدگاه ماركس «تكامل جوامع متمدن در درجه اول بر اثر عوامل اقتصادي صورت مي گيرد. وي چنين مي انديشيد كه اين تكامل از مراحلی اجتناب ناپذير مي گذرد؛ پيش از آنكه سوسياليزم برقرار شود، مرحله نظام سرمايه داري بايد پديد آيد. تعریفی كه وي از نظام سرمايه داري بدست مي داد چنين بود:‌ ابزارهاي توليد ، ‌كارخانه ها، خطوط راه آهن، بازارهاي فروش و غيره) در دست تعداد اندكي سرمايه دار است كه از دسترنج كارگران بهره مي گيرند. بدين ترتيب سرانجام مشتی سرمايه دار غني صاحب تمام سرمايه هاي كشور مي شوند و از كارگران در برابر مزد كمتر هرچه بيشتر كار طلب مي كنند. اين فرايند منجر به ناآرامي و شورش گسترده در ميان كارگران مي شود كه اين مسئله نظام سرمايه داري و نيز حكومتي را كه از آن نظام پشتيباني مي كند، سرنگون خواهد كرد. در مرحله نهايي پيدايش نظام كمونيستي است كه در آن خود كارگران از راه تشريك مساعي در درون جامعه اشتراكي خويش، حكومت را به دست مي گيرند و بدين ترتيب ديگر دولتي در كار نخواهد بود.»

این فلسفه (اگر بشود فلسفه نامش نهاد) برای دوره ای که روسیه در آن در «فقر» و «رنج» و «شورش» و «ناآرامی» بسر می برد ، الهام بخش تحولی بزرگ برای بهبود اوضاع دهقانان و کارگران و شکفتن شکوفه امیدی برای اجابت این خواست تاریخی دیرینه در آنها بود. دیگر مهم نبود که این مارکس که روایت می شود چقدر با مارکس اصلی قرابت و همخوانی دارد. به بیان دیگر مارکس دراین مقطع تنها سایه ای بود که می بایست بالای سر انقلابیون باشد تا به نوعی هم مقوم اندیشه انقلاب شد و هم نقش متفکری الهام بخش و آرمان گرا را ایفا کند.

نکته دیگری که باید برای ورود به این بحث لحاظ کرد این است که بلشویک ها (لنین و بقیه کمونیست ها) تنها مدعیان حکومت نبودند و پس از یک نبرد واقعی با سایر نیروها به قدرت رسیدند. حزب سوسیال دموکرات کارگری در برگیرنده بلشویک ها و سوسیالیست ها غیر بلشویک بود.کرسنکی که نخستین رهبر موقت شاهزاده لروف بود از همین دسته بود. او دموکراتیزاسیون ارتش را آغاز کرد . در دوره او بود که رهبران انقلابی که از کشور گریخته بودند به روسیه بازگشتند. لنین و تروکستکی آنها که دو استوانه شکل گیری انقلاب بودند، از تبعید بازگشتند و مجموعه ای از علل دست به دست هم داد تا بلشویک های رادیکال به قدرت برسند.

دوران لنینیسم

لنین از سالهای 1917 تا 1924 بر مسند قدرت بود، با یک جامعه فقیر، بی سواد، نابسامان به لحاظ وضع راهها، پل ها و راه آهن مواجه بود. او حاصل انقلاب بود و همه چشم ها به سمت او دوخته بود. اما آیا لنین قصد داشت آنگونه که ملت می خواهد باشد؟ او دموکراسی، توزیع زمین برای دهقانان و استقلال نواحی غیر روس را وعده داده بود؛ اما عملاً کارهایش به دیکتاوری و سرکوب گری، اشتراک سازی و اتحاد جماهیر شوروی انجامید. دهقانان برای بهتر شدن وضعشان به او گرایش داشتند، اما کاملاً برخلاف انتظار ، خود را همچون گذشته گرفتار در منجلاب فقر و گرفتاری ها می دیدند. او آزادی مطبوعات را تضمین کرده بود، اما مردم تشکیل پلیس مخفی و ترور سرخ دشمنان خلق را می دیدند. در دوره او بود که ترورهای افراد بی گناه با این منطق که«کشته شدن صدها آشوبگر بی گناه یا با گناه، آگاه یا ناآگاه از کشته شدن سربازان ارتش سرخ بهتر است» انجام می شد. او بود که جاسوسان را نماینده رسمی و بی نیاز از فرمان خود کرد و «وجدان انقلابی» را جایگزین «قانون» در محاکمه افراد نمود.

پس از ترور سرخ او سیاست کمونیسم جنگی را برای تسریع حرکت به سمت یک نظام اقتصادی کمونیستی ارايه کرد. از نگاه لنین، برای رسیدن به نظام اقتصادی مطلوب ، دولت می بایست بر تمام بانک ها و صنایع مسلط باشد و همه تحت چتر دولت کار کنند. این سیاست، به سرعت نقص های خود را نشان داد. دهقانان چون خود را رودررو با عمال دولتی می دیدند و می بایست محصول خود را به ازای مزد کمی به آنها بدهند، کمتر تولید می کردند. ناکارآمد بودن کمونیسم جنگی با کشته شدن 5 میلیون نفر به علت گرسنگی ناشی از خشکسالی و قحطی و کمبود غذا بر همه آشکار شد. اینها علاوه بر نظام پنهان بازار سیاه بود که هر روز بیشتر گسترش می یافت. مجموعه این مسایل باعث شد لنین یک گام عقب بنشیند و سیاست اقتصادی «نپ» را پیشنهاد دهد. در طرح «نپ» کشاورز می توانست مازاد غلات خود را در بازار آزاد بفروشد و منفعت شخصی کسب کند. این مسئله در مرام لینینیسم همچون سیلی به صورت خود بود. در واقع لنین همان چیزی را عملی می کرد که تا دیروز همه را از آن حذر می داد البته اين زياد دور از انتظار نبود . لنین مصلحت بین بود و عملگرایی اش او را بر این می داشت که از هر فرصتی برای بقا استفاده کند.طرح ها بر طبق برنامه در حال انجام بود اما ناخوشی و مریضی در سالهای پایانی سبب شد تا دیگران وارد میدان شوند.

استالین همان شخصی بود که با وجود هشدارهای لنین قدرت بسیاری را  برای خود فراهم کرده بود. تخم توتالیتاریسم که توسط لنین افشانده شده بود؛ در زمان او گیاهش غرس کاری شد. او فقط در مواقعی به آزادی بیان اعتقاد داشت که فکر می کرد به تحقق کمونیسم کمک  مي کند. این یعنی ادبیات سینما کاملاً در اختیار کمونیسم بودند. از میان نویسندگان تنها مارکسیسم گورگی، ولادیمیر مایاکوفسکی آزاد در نوشتن بودند. در عرصه فیلم سازی هم آنها که مورد اعتماد قدرت بودند، آزاد بودند فیلم بسازند. در حقیقت استالینيسم به سینما، هنر، ورزش و موسیقی به عنوان یک ابزار برای نفوذ به توده های بی سواد می نگریست. حتی می شود گفت او یک طبقه نخبه جدیدی از میان نویسندگان، موسیقی دانان، فیلمسازان و قهرمانان ورزشی شکل داد. آنها که به دولت وفادار بودند و از وجهه  مردمی آنها در جهت تثبیت و تولید قدرت استفاده می شد.

تصفیه های بزرگ، اشتراکی کردن اجباری، تبعید به اردوگاههای کار اجباری، حاکم شدن فضای خفقان و ترس، میراث استالین برای شوروی بود. شاید با نگاهی موشکافانه تر به این مقطع تاریخی بتوان گفت او بوده که معمار اصلی فروپاشی بوده است. پس از او خروشچف استالین زدایی را آغاز می کند. اما با وجود این اقدام اصلاحی، خروشچف هم نتوانست یا نخواست در ساز و کارهای استالینی تغییر بنیادی ایجاد کند. در کشت و کشتار خروشچف اگرچه به پای استالین نمی رسید اما در پرونده او هم از این دست کشتارها در مقیاس کوچکتر دیده می شود.

برژنف هم فرزند خلف استالین بود و پس از خروشچف راه او را ادامه داد. این فضای بسته، آلوده و تهوع آور برای روشنفکران غیرقابل تحمل بود. مردم هم از برژنف دل خوشی نداشتند. سیاست های بلند پروازانه او سبب شده بود اوضاع کشاورزی به مصیبتی بزرگ تبدیل شود. بی اخلاقی، دروغ، ریا، طلاق و الکلیسم فراگیر شود و نابرابریها و شکاف ها بین شعارهای برابری با وضعیت غیرقابل مقایسه عموم مردم با مقامات حزبی روز به روز آشکارتر شود. مجموعه اینها جامعه شوروی را به یک بیماری و درد پیش از فروپاشی مبتلا ساخته بود. دردی که درمانی نداشت مگر اصلاح بنیادی امور.

معمار فروپاشی

بعد از دوره برژنف مدتی آندروپوف رهبربود و پس از مرگ او میخائیل گورباچف، همان که به معمار فروپاشی شوروی لقب یافته بر مسند نشست. درباره اینکه آیا او معتقد به اصول کمونیسم بوده یا قصد فروپاشی داشته سخنهای بسیار گفته شده اما آنچه پس از تتبع در این دوره تاریخی گریز ناپذیر می نماید، لزوم انجام تغییرات اساسی برای بهبود اوضاع و جلوگیری از فروپاشی بود. گورباچف به زبان خودش معتقد به آرمان کمونیسم بوده اما راه مخصوص به خودش را داشته. تئوری او با نام «پروسترویکا» به معنای تجدید ساختار و «گلاسنوست» به معنای فضای باز سیاسی بزودی بر سر زبانها افتاد.

این تئوری از یک نیاز واقعی در بطن جامعه شوروی و هوشمندی شخصی گورباچف نشات می گرفت. اما آیا برای اصلاحات دیر نشده بود؟ جامعه شوروی پس از یک تاریخ خفقان و عدم آزادی، اکنون «انتقاد و بحث» و «فضای آزاد» را تجربه می کرد اما آیا می شود بدون تمرین خوشنویسی، خط زیبایی داشت؟ جریان آزاد اطلاعات فضای جامعه را ملتهب و بی تعادل کرد و پرده ها یکی از دیگری کشیده می شد. در این میان حادثه چرنوبیل یک نقطه پرتاب بود. مردم به محض اینکه آگاه شدند در یک ماه گذشته تشعشات اتمی در شهر چرنوبیل باعث شده هزاران نفر از آن منطقه فرار کنند؛ این سانسور خبری دولت را غیرقابل تحمل خوانند و علیه آن فریاد اعتراض سر دادند. پس از این تمامی اقدامات دولت، حرکت هایی برای مهار کردن سیلی از نخواستن بود که تقلیل قدرت حزب کمونیست، توسعه اقتصاد بازار و حتی گسترش آزادی های مذهبی هم نتوانست در برابر آن دوام بیاورد. نفس هفت دهه تسلط کمونیسم روسی به شماره افتاده بود. دیگر سخن از آرمانهای لنین و استالین نبود. گورباچف می گفت: در حالیکه موشکهای ما به فضا می روند، ما از ساختن یک لباسشویی معمولی عاجزیم. او نقدهای جدی داشت. تا پیش ازاو شاید هيچ رهبر روسی جرات نداشت اینگونه غرور روسها را به بازی بگیرد اما گورباچف واقع بین، فروپاشی را می دید و برای همین اصلاحات را پیشنهاد کرده بود اما اینها همه درست اما دیر بود. تعدادی از رهبران حزب در کودتایی او را در خانه ویلایی اش بازداشت کردند و اعلام کردند که گورباچف مریض است و قادر به اداره حکومت نیست و پس از این شاهد یک سری تلاشها برای سر پا نگه داشتن اتحاد شوروی هستیم اما هیچکدام اینها اثربخش نبود و در 1991 رسماً اعلام شد که دیگر اتحاد شوروی وجود ندارد.

در واقع وقتی به تاریخ هفت دهه سیطره کمونیست ها بر شوروی کبیر دقت می کنیم؛ آنچه از فراز این همه پستی ها و بلندی ها در نظر می آید؛ تلاش یک ملت فقیر و رنجدیده برای رسیدن به آزادی و آگاهی است. از این منظر نسبتی که مارکس و مارکسیسم بعنوان ایدئولوژی حرکت و تشکیل و ادامه راه کمونیستها دارد، فقط در حد بودن یک سایه پدرانه است.

مارکس زمانی که ترجمه یکی از کتابهایش به روسی چاپ شد، در نامه ای به ناشر نوشت که شما ضمن اینکه مرا تحسین کردید، به من توهین هم کردید. من به هیچ وجه قصد ندارم بگویم انقلاب در همه کشورها و ادوار به یک شکل صورت می گیرد. مارکس یک فیلسوف انسانگرا بود، به هیچ وجه نمی توانست آنهمه جنایت را در قالب تئوری خود بپذیرد. اساس نظریه مارکس بر «آدم شدن انسانها» استوار است و او بیش از همه چیز به این توجه می کرد که چه چیز مانع تحقق آدم شدن می شود.

جان مطلب اگر بخواهم خلاصه ای از ان ارائه دهم این است که وقتی به تاریخ قبل و بعد از انقلاب اکتبر نظر می افکنیم، متوجه می شویم ایدئولوژی کمونیسم روسی بیش از آنکه بر اندیشه های مارکس مبتنی باشد؛ بر نهاده شده بر جامعه ای فقیر، بی سواد و استبداد زده در همه زوایا و جوانب است. و فلسفه انقلاب اکتبر بر آمده از فقر و رنج تاریخی و یاس و سرخوردگی مداوم در پیگیری مطالبات همین قشر رنجیده است و این انقلاب بیش از آنکه فلسفه ای مارکیستی داشته باشد، حاصل فلسفه ای فقیرانه است که در ادامه کار خود با فقر فلسفه و تئوری مواجه می شود و در نهایت به همین دلیل به فروپاشی می رسد.

نوشته شده توسط مهدی بازرگانی در سه شنبه هشتم مرداد 1387 |
 

تزارها حكومت می كنند

 

تاریخ روسیه تزاری

از خشم دهقانی تا انقلاب كارگری

 

نوشته: مهدی بازرگانی

 

تاریخ روسیه عصر تزاری را می توان در یك عبارت تاریخ «خدایان و بندگان» نامید اگر چه این تنها مختص عصر تزاری نیست ولی این دوره می تواند مصداق تمام و كاملی برای این تعبیر باشد. تاریخ فرمانروایانی كه برگرده دولت می نشستند و بر مردم فقیر بیچاره می تاختند تاریخ شورش های مكرر در عین فقر و ناتوانی و بی زبانی، تاریخ تلاشهای بی ثمر برای اصلاح ساختار  ظالمانه ي موجود، تاریخ سركوب و سكوت و سازش. از آن زمان كه ولادیمیر مسیحی می شود تا آن هنگام كه تزارها بساط خود را جمع می كنند و حكومت را به بلشویك ها می سپارند و پس از آن لنین و استالین و دیگران كه یك نوع روشنفكری دیكتاتور منشانه را به جان روس های انقلابی امیدوار تزریق می كنند و حتی پس از فروپاشی تا به امروز ، در همه این دوره ها همیشه یك استبداد مستحكم و ساختارمندی بر اركان و اعضای جامعه روسی سایه انداخته . از خانواده گرفته تا اقتصاد و فكر و فرهنگ و ادبیات و اخلاق همه اینها اندكی از شرنگ قدرت مطلقه در رگ و استخوانشان رفته و با آن زندگی كرده و زندگی ساخته اند و چاره ای نداشته اند جز اینكه در این فضا تنفس كنند و بسازند و بمانند.

تاریخ روسیه عصر تزاری كه در این مختصر به آن می پردازیم،‌ تاریخ خدایگان و بندگان است از این رو كه همه اینهایی كه به عنوان تزار درباره شان می خوانیم ، قدرتشان قدرت زمینی نبوده، بلكه منصوب به خداوند بوده اند و آنها در واقع از او اجازه فرمان راندن بر بندگان یافته اند. طبق این قاعده بوده كه هر چه آن «خسرو» می كرده، می بایست «بندگان» را شیرین افتد.

ساختار جامعه روسی در عصر تزاری

شكل گیری و قوام امپراطوری روسیه به قبل از 1598 بازمی گردد. پادشاهی های اسلاو در اواخر سده نهم، امپراطوری ای را تشكیل دادند كه به دولت كی یف مشهور شد. در سال 1050 بیش از 7 میلیون نفر تحت سلطه آن زندگی می كردند . سرزمین وسیعی كه از شرق به غربش 1000 كیلومتر و از شمال تا جنوبش 1300 كیلومتر بود را دربرمی گرفت.

 سیستم سیاسی دولت كی یف، بر پایه های تجارت استوار بود. سود تجارت غلات، عسل، موم و... به ایران، اسكاندیناوی، تركیه و بیزانس با تسلط بر راهها و تامین امنیت در ارتباطات اقتصادی برای دولت و اشراف حاصل می شد. اما این وضعیت مختص همه جامعه روسیه نبود. اشراف و بازرگانان كه اقلیت اندكی را شامل می شدند، حاصل تلاش 85 درصد دیگر جامعه را به تاراج می بردند. در واقع دهقانان كه اساس اقتصاد روسیه را تشكیل می دادند،‌ در این میان بی نصیب بودند و هر روز فقیرتر از دیروز می شدند. فقیر شدن و گرسنگی مثل شبحی بود كه بالای سر دهقان روسی ایستاده بود و هر برداشت بد یا آب و هوای نامناسبی می توانست آنها را به سرازیری مرگ سوق دهد. در سال 1128 قحطی فراگیر همین كار را كرد. یكی از نویسندگان روسی در آن زمان، چنین وصفی از قحطی ارائه می دهد:

« در این سال،‌وضع بسیار سخت و رنج آور بود... مردم برگ های درخت زیرفون، پوست درخت غان و خمیر چوب كوبیده مخلوط با سبوس و كاه می خورند؛ عده ای نیز گل آلاله، خزه و گوشت اسب می خورند؛ و این بود كه بسیاری از فرط گرسنگی به زمین می افتادند و جنازه هایشان در همه جا، در خیابان ها،‌ در بازار و در جاده ها به چشم می خوردند. آنها فردوران را اجیر كردند تا نعش ها را از شهر خارج كنند؛ سرف ها نمی توانستند بیرون بروند                                                                             (این قدر بوی تحفن شدید بود)؛ اندوه و فلاكت همه جا را گرفته بود. پدران و مادران یا باید فرزندشان را دو دستی تقدیم بازرگانان می كردند و یا شاهد مرگشان می شدند و دیگران به سرزمین های بیگانه می گریختند. چنین بود كه كشورمان به واسطه گناهان نهان رو به نابودی رفت.» (1)

مذهب رسمی نیز كه پس از ولادیمیر مسیحیت شده بود، درصدد توجیه كردن و تقدیر شمردن شرایط موجود برمی آمد. مسیحیت در این دوره آمیزش هایی با عقاید مردم به خدایان طبیعت مثل خدای باد و خدای تندر پیدا كرده بود.

اعتقاد به اینكه قحطی، سیل، بیماری و بلایای دیگر كیفرهایی است از جانب خدایان،‌ در واقع اختلاط مفاهیم بین آیین مسیحیت و پرستش خدایان طبیعت بود. به هر حال ساخت طبقاتی در روسیه عصر تزاری را می توان شكل زیر نشان داد.

با حمله مغولها‌ در سده سیزدهم این وضع نابسامان به سمت بحرانی بزرگ پیش رفت. مغولها، آنها كه اگر شكست می دادند، هیچ رحم و مروتی از خود نشان نمی دادند و اگر شكست می خوردند تقاضای هیچ لطف و مساعدتی نداشتند؛ از راه وحشت آفرینی و خونریزی روسیه را به تصرف خود درآوردند. كلیساها را ویران ساختند و خون زنان و كودكان را ریختند و بدون استثنا هر كه را كه می خواستند كشتند. حضور 200 ساله مغولان در روسیه تركیبی از «فقر، «یاس»، «سكوت» و «بیچارگی» دهقانان بود كه زیر بار تهاجم همه جانبه داشتند له می شدند.

اگر آنچه كه در این باره گفتیم را به عنوان فضای اجتماعی آن زمان در ذهن خود مجسم سازید، می توانید سخن نویسنده ای را كه وقایع آن دوره را اینگونه تصویر می كند بهتر بفهمید.

«كلیساهای خدا را ویران ساختند و خون های بسیاری را بر محراب های مقدس جاری كردند و در شهر یك نفر هم زنده نماند. همه مردند و این به خاطر گناهانمان رخ داد.» (2)

اگرچه بسیاری از كلیساها در دوره مغولها نابود شدند ولی اصولاً سیستم حكمرانی مغولها در این امور دخالتی نداشت، آنها تنها از كشور اشغال شده مالیات كسب می كردند و اگر او آن را تقبل می كرد می توانست هرگونه كه می خواهد حكومت كند. نهاد كلیساها از این رهگذر بود كه جان سالم به در برد.

حكومت مغولان پس از مدتی رو به ضعف نهاد. ایوان سوم از این فرصت برای خروج از سلطه مغولان استفاده كرد و از دادن خراج خودداری كرد. ایران توانست با یك نبرد كوچك مغولها را بیرون كند و خود به ایوان كبیر (به واسطه این كار قهرمانانه) شهرت یابد.

آمدن ایوان كبیر این امید را در دل دهقانان زنده می كرد كه با وجود او خواهند توانست از اوضاع فلاكت بار گذشته رهایی یابند. سرزمین های جدید این اجازه را به دهقانان می داد كه املاك جدیدی را برای كار و تولید پیدا كنند. ظاهراً امیدهایی وجود داشت اما باز هم نشد و مانعی جلویشان را سد كرد. اصل مسئله این بود كه اگر دهقانان برای یافتن املاك جدید از زیردست مالكان و اشراف می گریختند، دیگر كسی برای كاركردن روی زمین اشراف وجود نداشت. ایوان كبیر هم برای خوش خدمتی به اشراف قانونی تصویب كرد كه دهقانان تنها یك روز در فصل پاییز حق داشتند از امكاناتی كه به آن تعلق داشتند خارج شوند و آن روز جشنی بود به نام سن جورج، با این حساب، دهقان دست و پایش در زمین مالكش به هم گره خورده بود و كسی هم نمی توانست آن را از هم بگشاید.

ایوان مخوف

پس از ایوان كبیر، پسرش ایوان مخوف (به فتح ميم و ترجمه terrible انگلیسی به معنای وحشتناك و گروزنی روسی به معنای بهت انگیز و بزرگ) روی كار آمد. او زمانی كه جانشین پدر شد، سه ساله بود و به همین خاطر گروهی از اشراف به نیابت از او كار حكومت را به عهده گرفتند تا اینكه شاه جوان 17 ساله شد و وارث نام تزار. ایوان مخوف، ترسناك ترین و وحشت آمیزترین تزار تاریخ روسیه بود، اما نه در نظر مردم بلكه از نگاه تاریخ.

مردم واژه «گروزنی» یا مخوف را با نوعی بار معنایی مثبت نسبت به او به كار می بردند و اعتقاد داشتند او در برابر اشراف از دهقانان حمایت می كند و این خشونت بی حد و مرز حق اوست. در واقع می شود گفت این استبداد به مزاج دهقانان شیرین می افتاده و حس غرور و مبارزه طلبی فروخفته آنها را ارضا می كرده است. آنها در واقع با این تحسین ایوان، شمشیر در نیام خود را به دست ایوان مخوف می دادند تا بر سر اشراف سودجو بزند و نابودشان كند.

ایوان اما به گونه دیگری می اندیشید. او پلیس 6 هزار نفره ای برای سركوب و نابودی مخالفان مخالفان و نظارت بر اشراف با اختیار تام تعریف كرد كه هر كجا و هر كه را می خواست،‌ می توانست نابود كند. نماد پلیس اپریچنیكی یك جارو بود. یعنی باید مخالفان تزار را هركجا كه باشند جارو كرد.

دوران وحشت بار ایوان مخوف با حادثه وحشتناك تری پایان یافت. او فرزندش را به علت عصبانیت بیش از حد كشت. ماجرا را كیوچفسكی اینگونه روایت می كند:

«ایوان عروس حامله اش را كتك زد چرا كه هنگامی كه وارد اتاق او شد لباس او را ناكافی یافت... شوهرش تزار ویچ ایوان، وارث تاج و تخت به خاطر همسر مورد اهانت واقع شده اش به پا خاست و پدرش در اوج عصبانیت، با یك ضربه عصای آهنی اش كه متاسفانه كارگر افتاد، ‌او را به كام مرگ فرستاد. تزار از شدت اندوه مرگ پسرش تا مرز دیوانگی پیش رفت.» (3)

پس از مرگ ایوان مخوف، فضا آشفته تر و درگیریها بیشتر شد تا جایی كه پسرش فئود دور هم برای او نتوانست كاری بكند و در 1598 درگذشت. حالا دیگر روسیه هم میدان نبرد قدرت بود و هم عرصه قحطی فراگیر؛ دوره ای كه گرسنگی و قتل و غارت و قحطی و حتی آدمخواری بیداد می كرد.

«زمان دشواری ها» عنوانی بود كه بعدها برای این 15 سال انتخاب شد. در واقع هیچ كسی نبود كه بتواند حرف آخر را بزند و به قیل و قالها فیصله دهد. این وضع مدتی ادامه یافت تا اینكه گودونوف تزار بود. پس او میخائیل رومانوف نوه شانزده ساله خواهر ایوان چهارم 32 سال بر روسیه حكومت كرد و بعد از او پسرش آلكسی بر مسند نشست. روال معمول در این دوره ها بر گسترش سرزمین، جاه طلبی و قدرت طلبی بیشتر بود و هیچ برنامه ای برای تغییر وضعیت دهقانان و ضعیفان دیده نشد.

اصلاحات آلكسی و نیكون

«در سال 1652 تزار آلكسی، نیكون را به ریاست كلیسای ارتدكس روسیه منصوب كرد. نیكون با پشتیبانی تزار، اصلاحاتی را به منظور تصحیح اشتباهات در ترجمه و همسان سازی آداب و رسوم روسیه با آداب و رسوم سایر كشورهای ارتدكس در نظر گرفت.»

واكنش به اصلاحات نیكون سریع و شدید بود. در سراسر كشور مردم با خشم سر به مخالفت برداشتند. از نظر كشیش اعظم آواكوم، مخالف اصلی اصلاحات، نیكون و اصلاح گران، « سگهای كثیف، لاتینی (كاتولیك های رمی) و یهودی» بودند. (4)

 او به خاطر پیشنهاد ایجاد تغییر در سنت آنها را مورد حمله قرار داد:

«شما ای سگها! می خواهید چه بر سر راه و رسم قدیم ما بیاورید؟ شما بی دین ها، دزدها، مادر به خطاها... اگر ما را به خاطر(حفظ) راه و رسم مقدس قدیم لعن می كنید، پس باید پدران و مادران خودتان را هم لعن كنید كه با اعتقاد ما مردند.» (5)

جدال مومنان قدیم (مخالفان نیكون) با مومنان جدید بالا گرفت ولی سرانجام آنچه نیكون می خواست، صورت پذیرفت. در این میان بیست هزار تن از مومنان قدیم به علت اینكه اصلاحات نیكون «شریر» را نشانه پایان دنیا می دانستند،‌ خودكشی كردند. ولی نه دنیا پایان پذیرفت و نه آلكسی آخرین تزار روس بود. پس از آلكسی،‌ فئودور سوم و اندكی پس از او نوبت به پتر رسید كه همو در تاریخ روسیه به پتر كبیر شهرت یافت.

پتر كبیر

نخستین نغمه غربی سازی در روسیه تزاری را پتر كبیر برآورد. پتر دوران كودكی اش را در محله‌ی غربی نشین مسكو كه در آنجا بسیاری از دوستان هلندی، آلمانی و انگلیسی اش با او معاشرت داشتند،‌ سپری كرد. علاقه او و كنجكاوی اش نسبت به علومی مثل هندسه و ریاضی و جبر او را با اروپای غربی كه در این زمینه سرآمد بود مانوس كرد. پتر در بزرگسالی به این ایمان پیدا كرده بود كه برای تحول در كشورش نیاز به تحول در فناوری و دانش است و اینها می تواند ارتش او را به سمت مطلوب پیش ببرد.

بر این اساس او با متدهای غربی سعی در ایجاد تحول در جامعه برآمد. اصلاحات نظامی پتر با استخدام كارشناسان خارجی و تاسیس مدارسی برای آموزش ریاضیات و مهندسی در حوزه مسایل نظامی آغاز شد. البته او در حوزه های دیگر هم فعال بود. مثلاً 1- نخستین روزنامه روسی را چاب كرد. 2- بجای تقویم سنتی روسی كه وقایع را از آغاز تا پیدایش جهان اعلام می كرد از تقویم اروپای غربی كه از میلاد مسیح به این سر تنظیم شده بود استفاده كرد. 3- دستیابی به مناصب دولتی را از اعضای خانواده های اشراف بیرون آورد و آن را برای افراد با استعداد در خانواده های معمولی نیز میسر ساخت.

از كارهای جالب او كه شاید نوعی اصلاح مذهبی به حساب آید، این بود كه فرمانی صادر كرد كه طبق آن همه روسها به جز روحانیون و دهقانان می بایست ریش خود را می تراشیدند. به روایت یكی از نویسندگان در سال 1698 او با چندین تن از اشراف دیدار كرد و پس از عبور از میان آنها و تبادل تعارفات ناگهان یك تیغ سلمانی بلند و تیز آورد و شروع به تراشیدن ریش آنها كرد. (6) « جالب اینجاست كه داشتن ریش در فرهنگ روسی آن زمان نوعی ریشه مذهبی داشت و طبق توصیه های كلیسا: «هیچ رسم بدعت گذارانه ای نكوهیده تر از تراشیدن ریش نبود»... در واقع تراشیدن ریش به منظور خوشایند جلوه كردن نزد افراد،‌ به منزله دشمنی با خدا است كه ما را به صورت خودش آفریده است.» (7) اما پتر آنقدر تسلط و اقتدار داشت كه از این مقاومت ها نهراسد و بر مسیر خودش و تحول خواهی مستبدانه اش پافشاری كند. روسیه در زمان پتر دچار تحولات نظامی شگرفی نیز شد.

اینها همه زمینه یك جنگ تمام عیار را فراهم كرد. نبرد با سوئد كه به «جنگ بزرگ شمال» معروف شد و 21 سال طول كشید. پیروزی روسیه پس از شكست ابتدایی،‌ارمغانی بزرگ برای پتر به حساب می آمد. این پیروزی كنترل بخشهایی از لیتونی و استونی را برای او میسر ساخت. اما این اصلاحات چه در بعد نظامی و چه در زمینه مذهبی و فرهنگی، سطحی بود. اصلاحات نظامی و افزایش قدرت ارتش نه تنها به امنیت و ثبات كمك نكرد، بلكه زمینه یك جنگ پر هزینه را فراهم ساخت. جنگی كه هزینه هایش باید از جیب كارگر و دهقان خرج می شد و فتح نظامی سربازان اش به معنای فقر مالی دهقانان و كارگران بود.

كاترین كبیر و پس از او

پس از مرگ پتر كبیر برادرش پتر دوم به حكومت رسید اما مدتی نگذشت كه به قتل رسید و به همین خاطر همسرش كاترین دوم حكومت را در دست گرفت. او ویژگیهای منحصر به فردی داشت. جدی و در عین حال خوشگذران بود. به فلسفه و ادبیات بخصوص كسانی چون ولتر و دیدرو علاقمند بود و برای دهقانان روس چهره ای مهربان محسوب می شد. در واقع آنها انتظار داشتند كاترین از آنها در برابر اشراف حمایت كند. اما این عملاً برای او ممكن نبود چون هزینه های گزاف او می بایست به نوعی تامین شود و راهی آسان تر از گرفتن مالیات از دهقانان فقیر وجود نداشت . شرایط به گونه ای شده بود كه دهقانان یا می بایست به سیبری فرار كنند و یا اینكه با شورش اعتراض خود را نسبت به وضع موجود اعلام می كردند. كم كم اعتراض ها بیشتر می شد و امیدها برای اصلاح از بالا كمتر. این سرخوردگی ها، دهقانان را در برابر مالكان سودجود،‌ بی پناه و درمانده كرده بود.

در اواخر سده هجدهم به نظر می رسید روسیه آماده یك انقلاب است اما هنوز نقطه آغاز آن مشخص نبود. پوكاچف كه یكی از این شورش های دهقانی را رهبری می كرد. او در ابتدا یاران زیادی نداشت اما چندین ماه نگذشت كه سی هزار مرد مسلح به حمایت از پوكاچف برخاستند و شروع به انتقام از اربابان كردند. انتقام بی رحمانه آنها باعث شادی دهقانان دیگر می شد اما كسی نمی توانست آن را بیان كند. كاترین هم درصدد سركوب بود و بالاخره به هدف خود رسید. پوكاچف دستگیر شد و برای اینكه حساب كار دست دیگر مخالفان گردن زده شد و اجزای بریده بدنش بر چهار گوشه پایتخت در ملاء عام سوزانده شد. این برخورد كاترین باعث شد تا مدتها جنبش دهقانی همچون آتش زیر خاكستر نهان شود و كسی صدایی از اعتراض برنیاورد.

پس از كاترین پسرش پل بر سر كار آمد اما زیاد طول نكشید كه در جریان كودتای عده ای از اشراف كشته شد. الكساندر اول كه همه این ماجراها را می دید به قدرت رسید. او تركیبی از یك سیستم سنتی و محافظه كار كه اعتقادی به تغییر نداشت و دیدگاههای شخصی اش مبتنی بر اینكه «تزارها نمایندگان خدا هستند نه نمایندگان مردم» ارائه كرد. دوران او دوره جنگ برای وسعت بخشیدن به سرزمین بود. این را هم باید در نوع نگاهش به حكومت جست. او اعتقادی به این نداشت كه باید نماینده منافع مردم باشد و شاید مردم هم چنین باوری نداشتند كه او باید تامین كننده منافع آنها باشد.

به تعبیر یكی از نویسندگان فرانسوی كه از سن پترزبورگ دیدن می كرد وقتی با روسهايی مواجه شد كه مغرورانه از سن پترزبورگ- شهری كه بر روی استخوانهای مردگان و كارگران و سنگ تراشان در باتلاقی بنا شد، صرفاً بدین خاطر كه شكوه تزار را نشان دهد سخن می گفتند؛ این جمله را درباره روسها گفت:‌ «روسها از بردگی سرمست هستند.»

اوضاع به همین شكل نماند. بلند پروازیهای الكساندر در نگاه به خارج او را به رویایی با ناپلئون كه می خواست بر تمام اروپا حكمرانی كند، مجبور ساخت. ارتش هایی كه تا به حال تاریخ مانند آنها را به خود ندیده بود. ناپلئون با 570 هزار سرباز در برابر الكساندر می بایست عقب نشینی كند و اینگونه شد. فرانسوی ها پیشتر و پیشتر آمدند تا مسكو كه قلب روسیه بود و آن را هم به آتش كشیدند و تسخیر كردند. اما برف و فقر و گرسنگی و بیماری سبب شد تا سپاه فرانسه روز به روز ضعیف تر شود و پس از آن متلاشی و نابود گردد.

الكساندر اول در 1825 درگذشت و نزاع بر سر جانشینی او بین نیكلای و كنستانتین درگرفت. جوانه های انقلاب دوباره سر بر می آورد و صدای اعتراضات از حكومت خودكامه از هر كوی و برزن به گوش می رسید. افسران چند بار شورش كردند، آنها به دنبال تغییرات بنیادی بودند اما چون از عدم حمایت سربازان نگران بودند به تشریح آرمانهای خود نپرداختند بلكه «شرایط راحت تر» و «حقوق بیشتر» را وعده دادند. آنها با نزدیكی با كنستانتین سعی كردند «نیكلای» را ضعیف كنند. همزمان با این شورش در كی یف هم شورشی مشابه صورت گرفت. نیكلای اما همه این شورش ها را سركوب كرد. او كه به خاطر بی رحمی بی حدش به «نیكلای تازیانه زن» معروف بود؛ هنوز آنقدر قدرت داشت كه آنها را مغرورانه فرو نشاند.

انقلاب صنعتی و ثمرات آن

همزمان با انقلاب صنعتی در روسیه تحولات بزرگی صورت گرفت. نیاز به افراد تحصیلكرده، نظام آموزشی روسیه را گسترده كرد. دانشگاهها متولد شدند و طبقات جدید سر برآوردند. از میان تحصیلكرده ها، طبقات روشنفكری رشد كردند كه اندیشه اجتماعی و سیاسی داشتند. شاعر مشهور الكساندر پوشكین از همین دسته بود. او حتی دوبار به خاطر انتقادهایش تبعید شد. از میان نویسندگان داستایفسكی، تولستوی، چخوف و از میان اندیشمندان الكساندر هرتسن و... اینها هر كدام در میان تیپ و طبقه ای مرجعیت فكری داشتند و می توانستند زمینه ساز تحول باشند. كم كم دسته بندی ها درباره چگونگی تحول در روسیه شكل می گرفت.

 دسته اول از روشنفكران روسی (به روایتی) به «الگوی اروپای غربی» برای توسعه روسیه باور داشتند. آنها مدارس بیشتر، آزادی مطبوعات، حمایت از مطالعات علمی و پایان مجازات شلاق را به عنوان راههایی برای حركت به سمت روسیه ایده آل می دانستند. دسته دیگر از روشنفكران كه «اسلا و دوستان» خوانده می شدند اعتقاد داشتند كه اروپای غربی چیزی برای دادن به روسیه ندارد و روسها باید گذشته را راهنمای عمل خود قرار دهند و بر هویت خود پافشاری كنند.

پس از شكست نیكلای در جنگ كریمه ، دیگر انرژی برای روسهای بلند پرواز باقی نمانده بود. جنگی با حدود ششصد هزار نفر كشته كه حاصلی جز جسدهای متعفن كه در خیابانها مانده بودند و بیماری های مسری و گرسنگی كه همه روسیه را در برمی گرفت، نداشت. روسیه به حد انفجار رسیده بود. شورش های پی در پی می توانست نشان دهد كه دهقان ها به حد «یا مرگ یا زندگی» رسیده اند و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند.

الكساندر دوم فرزند نیكلای متوجه این موضوع شد و به ناچار مجبور شد دست به اصلاحاتی یزند. سلسله مقدمه چینی هایی كه برای تغییرات انجام شد در نهایت به آزادسازی 50 میلیون دهقان از اسارت اشراف انجامید. این خبر فوق العاده ای برای دهقانان بود. از این پس تزار «آزادی بخش» – لقب الكساندر دوم پس از آزادی میلیونها انسان رنج دیده - پیامبری بود كه اراده كرده برای دفاع از ستم تاریخی كه بر آنها رفته، در برابر اشراف بایستد. اما آیا این پیامبر می توانست به پیام خود وفادار بماند یا اینكه همه این تحولات دهان پر كن فقط به عنوان یك ابزار برای جلوگیری از خطر انقلاب قریب الوقوع بود. همدستی و هم پیاله بودن او با اشراف نشان داد كه این تغییرات نمی تواند به نفع دهقانان تمام شود. او با چند تبصره ای كه بر قانون الغای نظام سرف داری زد، عملاً شرایط را به گذشته بازگرداند. با این اعمال این تبصره های با اهمیت تر از اصل، اشراف نمی توانستند بیشتر زمینی را كه سرف ها روی آن كار می كردند نگه دارند. سرف ها حتی برای باز پس گرفتن یك سوم زمین هایی كه نسبت به آنها احساس تعلق می كردند،‌ باید پول می پرداختند و این در واقع به تعبیری سرف داری جدید بود نه الغای نظام سرف داری.

اندیشه «ناگزیر بودن انقلاب»

احساس ناامیدی نسبت به اصلاحات درون سیستمی مقوم اندیشه انقلابی گری شد. این را تجربه تاریخی تحول خواهی ناكام برای روسها آشكار كرده بود. ولی این نتیجه سیاسی اجتماعی و تاریخی كه برای توده های مردم حالتی از یاس و شكست و بن بست سیاسی و انفعال اجتماعی را تداعی می كرد؛ برای طبقات روشنفكر نوظهور لزوماً اینچنین نبود. دانشجویان دانشگاهها و فارغ التحصیلان جوان، موتور محرك اندیشه «گریز ناپذیری انقلاب» بودند. در واقع آنها بودند كه اندیشه عمومی «ناامیدی از اصلاحات» را به «امیدواری به انقلاب» پیوند زدند. حدود سه هزار نفر از این رادیكالهای جوان با این اندیشه كه باید با مردم در روستا دیالوگ واقعی داشته باشند به روستاها رفتند و در آنجا ماندگار شدند. به كار روشنفكری پرداختند و سعی كردند انقلاب آینده را بر لایه های زیرین جامعه بنا كنند. مخالفت ها اما این بار از خود مردم آغاز شد. در بسیاری از نقاط خود مردم علاقه ای به این حرف ها نداشتند. حقیقت این است كه مشكل از جایی دیگر بود. استبداد در گوشت و پوست و رگ و استخوان روسها نماینده داشت. به بیان دیگر می شود گفت «استبداد به عنوان یك ساختار» كار